پدربزرگ مشکل گشا

پدربزرگ مشکل گشا

حسین کوچولو تنها فرزند ما از مدرسه رفتن گریزان بود. هر روز صبح حرف از مدرسه رفتن که میزدیم یا دلش درد می کرد یا آنچنان اندوهگین میشد که اشگهایش بدون اراده از گونه هایش به پائین می سریدند وگونه هایش را خیس می کردند.من پا فشاری می کرد که باید مدرسه بری تا بتوانی در اینده موفق شوی . اخمهایش اینقدر تو هم میرفت و لجبازی می کرد که حال پدرش و مرا می گرفت وهر دو از این وضع ناراضی و اوقات تلخ بودیم. هنگامیکه به اجبار در مدرسه بود نه به درس معلم دل میداد و نه با شاگردان دیگر می جوشید یا بازی میکرد. برای ما مسئله شده بود.
تا اینکه پدر بزرگ او از کرمان به دیدن ما آمد ند و با حوصله و دقت چندین روزی با حسین وقت گذراندن و هرروز با او به بازار و کوچه رفتند. برای حسین ازکودکی پدرش حرف میزدند و برایش قصه می گفتند، گاهی کنار هم می نشستند وبرایش کتاب میخواندند.
عاقبت یکروز پدر بزرگ به من و پدر حسین گفتند: "همانطور که شکل و قد و رنگ چشم بچه ها با هم فرق داره اخلاق و خواسته های آنها هم با هم متفاوته. بچه ها که آجر نیستند. در مدرسه با همه کودکان یکسان رفتار میشه. چون انسان هستند وحس و شعور دارند بهتره بفهمیم به چه چیز یا چه موضوعی علاقه دارن اگر از راه مورد علاقه انها وارد بشیم.شاید بهتر به نتیجه برسیم. حسین نمیخواهد به این مدرسه برود.ازاینکه مجبور است سر کلاس بنشیند و حرکت نکند خسته می شود."
من پرسیدم:" یعنی بایدبگذاریم هر کار دلش خواست بکند؟"
پدر بزرگ سرش را تکان داد به ریش سفیدش دست کشید و گفت :"بابا جونم بگذارید حسین تا دلش میخواد بازی کنه . از راه بازی کردن یکدنیا چیز یاد میگیره و حس نمیکند شما به میل و خواسته او توحه نمیکنید."
شوهرم پرسید:"یعنی نباید با سواد بشه ؟"
پدر بزرگ با چشمهای مهربونش به حسین نگاه کرد و گفت : "من فقط میدونم به زور و با دعوا حسین با سواد نمیشه. شاید هم اخمو، لجبازو از درس خواندن بیزار بشه. فقط میدونم وقتی ما با هم به بازار میریم از حساب کردن و نگهداشتن پولی که دستش میدم و بعد از خرید از پولی که پس میگیره خوشش می آد. وقتی هم کتاب برایش میخوانم با دقت گوش میده. خیال دارم امتحانی برایش یه کاسبی کوچیک راه بیندازم .چند روزادامه میدیم اگر راضی بود قدم بعدی را بر میداریم. "
پدر بزرگ روز بعد یه میز و یک ظرف بزرگ یخ و تخم شربتی ولیوان روی آن گذاشت خودش هم کنار حسین شاگردش شد تا به مشتری شربت بفروشند و پول را حسین در جعبه بگذارد. تاشب چند بار ظرف شربت را پر کردند و به مردم تشنه شربت فروختند. شب حسین خیلی خوشحال بود و از پدر بزرگش خواست روز بعد دوتا میز بگذارند تا بیشتر کار کنند.
حسین پول شمردن ، نوشتن و جمع کردن عدد ها را بعد از چند روزسریع بدون گریه کردن یاد گرفت.
پدر بزرگ که باحسین رفیق و دوست شده بود و می دید گاهی مردم شربت نمیخرند به حسین گفت :"بیا عوض شربت کتاب بفروشیم. "
حسین از شنیدن این حرف تعجب کرد. پرسید: چرا مردم کتاب از من بخرند؟ از کتابفروشی میخرند."
پدر بزرگ توی چشمهای قهوه ای رنگ حسین نگاه کرد و جواب داد : "حرفت را قبول دارم. چطوره هر دو کار را با هم بکنیم؟ شاید یکی که شربت خرید چشمش افتاد پشت جلد جزوه یا کتاب و ان را هم نگاه کرد و خواست بخرد. خوبی کتاب دراینه که خراب نمیشه. جنسی که میخواهی بفروشی همیشه سالم میمونه.هم تابستان مشتری داره هم زمستان."
پدر بزرگ از روی تجربه میدانست مثل حساب کردن حسین به زودی بخاطرتلاش برای خواندن پشت جلد کتابها با الفبا هم آشنا می شود. ما آدمهای خوشبختی بودیم که پدر بزرگ توانست با بردباری و مهربانی بدون اینکه فکر انجام دادن کارهای دیگر باشد کنار حسین باشد و اورا هر روز تشویق کرد تا بیشتر و بیشتر برای یاد گرفتن و خواندن خارج از کلاس درس بتواند تلاش کند. حسین با بچه های همسایه و فامیل کتاب میخواند، نمایشنامه اجرا می کرد و حتی توانستند چند شماره مجله خبری "محٌله ما" را منتشر کنند و تمرین خبرنگاری کردند. باور کنید عشق به خواندن و یاد گرفتن در او بحدی شد که در زمینه های مختلف کتاب نوشت و زندگی پر باری کرد. اسم او عبدالحسین صنعتی زاده است. کتاب رستم در قرن بیست و دوم از آثار او است . نخستین بار در سال 1313به چاپ رسید. اکنون میتوانید آن را از اینترنت دانلود کنید و با فرزندتان بخوانید.

ماده سوم- تمام افرادبزرگسال باید منافع کودک را در نظر گرفته ، فکر کنند تصمیم آنها چه تاثیری در زندگی کودک دارد.
ماده دوازدهم - حق شما است که عقیده خود را بگوئید و افراد بالغ بهتر است به آن توجه کنند.
ماده پانزدهم - شما حق دارید دوستانتان را خودتان انتخاب کنیدو تشکیل گروه بدهید، مشروط براینکه مزاحم دیگران نشوید.
ماده هفدهم - شما حق دسترسی یافتن به اطلاعاتی که برای زندگی شما مهم است را از راه رادیو،روزنامه ، کتاب و کامپیوتر یا منابع دیگر دارید.اشخاص بالغ لازم استمطمئن شوندکه این اطلاعات برایتان زیان بخش نباشد. آنها باید بکوشند انچه اطلاعان لازمدارید در اختیارتان قراردهند.
ماده بیست و نهم - تحصیل شما باید استعدادو قدرتهای ذاتی شما را پرورش دهد.