همین روزها، همین اطراف

همین روزها، همین اطراف
فرید کریمی آزاد

شربت
از مدرسه که به خانه برگشتم، با خوشحالی به مامانم گفتم: «آخ جون، فردا و پس فردا و پسین فردا تعطیلیم!»
مامانم با لبخند گفت: «سلام یادت رفت؟ برای چی سه روز تعطیلید؟»
گفتم: «سلام مامان! بین‌التعطیلیه!»
مامانم گفت: «خوب خوش به حال شما» و اضافه کرد: «تا غذا حاضر بشود، برو روپوشت را در بیاور تا بشورمش. یک شربت خوشمزه هم برایت درست کردم، برو بخور، و یک خبر خوب هم دارم که بعد از ناهار به تو می‌گویم.»
هنگامیکه روپوش و روسری‌ام را در می‌آوردم پرسیدم: «نمی‌شود حالا بگویید این خبر چیست؟»
مامانم در حالیکه لباس‌های مدرسه‌ام را می‌برد تا بشوید گفت: «نه نمی‌شود!»
من شربت را از یخچال برداشتم و کمی از آن را خوردم و با صدای بلند گفتم: «تو را خدا بگویید چه خبراست!»
مامانم از توی حمام با صدای بلند جواب داد: «اصرار نکن! برو مشق‌هایت را بنویس!»
رفتم سراغ کیف مدرسه. دفتر و کتاب‌هایم را در آوردم و با دهن کجی و صدای بم، اما آهسته، گفتم: «برو مشق‌هایت را بنویس!»
مامانم از توی حمام داد زد: «ادای من را در می‌آوری؟!»
خندیدم و کمی دیگر شربت خوردم و مشغول مشق نوشتن شدم و با خودم گفتم: «چه شربت خوشمزه‌ای! »

خبر خوب
بعد از خوردن ناهار پرسیدم: «مامان خبر خوبت چیه؟»
مامانم گفت: «صبح که رفتم حیاط را آب و جارو کنم، شنیدم که گوشه حیاط و پشت خرت و پرت‌های ماشین بابات صدای بچه گربه می‌آید. گفتم صبر کنم تا بیتا بیاید، با هم برویم ببینیم آنجا چه خبر است.»
گفتم: «راست می‌گویی مامان؟ بیا برویم!»با هم رفتیم. مامانم کمی اثاث را جابجا کرد و دیدیم یک گربه سیاه و سفید دراز کشیده و دارد بچه کوچکش را شیر می‌دهد.
اولش خوشحال شدم، اما بعد با تعجب به مامانم گفتم: «این بچه گربه مثل اینکه پا ندارد.»
مامانم که خیلی شجاع بود، بچه گربه را بلند کرد و بغل کرد و دیدیم که بیچاره دو پای عقب را ندارد.
گربه سیاه و سفید کمی ناراحت و نگران شده بود. مامانم بچه گربه را سر جایش گذاشت و گفت: «بیچاره ناقص به دنیا آمده، بیا برویم کمی شیر و غذا برای مامانش بیاوریم.»
پرسیدم: «مامان، چرا ناقص به دنیا آمده؟»
مامانم گفت: «شاید به خاطر اینکه مامانش پیر است، شاید هم به خاطر مشکلات ژنتیکی.»
پرسیدم: «مشکلات ژنتیکی چیست؟»
جواب داد: «ممکن است نوعی بیماری و اختلال داشته باشد که از پدر و مادرش یا اجدادش به ارث رسیده...»
گفتم: «چه بد!»
گفت: «آره، این بدترین ارثی است که در دنیا وجود دارد!»
گفتم: «می‌توانیم ببریمش پیش دکتر؟»
گفت: «هنوز علم آنقدر پیشرفت نکرده که دست و پای واقعی بوجود بیاورد.»
پرسیدم: «دست و پای مصنوعی چطور؟»
گفت: «باید پرس و جو کنم، اما فکر کنم هنوز خیلی زود است برای اینکار. باید بزرگتر شود».
گفتم: «می‌شود این را توی خانه‌مان نگهداریم؟»
گفت: «باید از بابایت بپرسیم.»بابام از گربه بدش می‌آمد و می‌دانم تا به او بگوییم، خواهد گفت که نه، گربه کثیف است...

***

شب که بابا آمد، او را بوسیدم و گفتم: «بابا خیلی دوستت دارم.»
بابام گفت: «من هم تو را دوست دارم.»
گفتم: «بابا جون...»
گفت: «چیه عزیزم؟»
گفتم: «می‌شود یک گربه بیاوریم خانه‌مان؟»
گفت: «نه!»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «چون گربه‌ها کثیفند و ناقل انواع و اقسام بیماری‌ها هستند، به علاوه موهایشان می‌ریزد و اگر ما این موها را بخوریم بیمار می‌شویم.»
گفتم: «ولی ما که موی گربه نمی‌خوریم؟!»
گفت: «ممکن است موهایش برود توی غذایمان و ما نفهمیم و آن را بخوریم». ادامه داد: «بعلاوه گربه‌ها چنگ می‌زنند که باعث زخم و بیماری عفونی می‌شود.»

من که حریف بابا نبودم، با التماس به مامانم نگاه کردم تا او کمک کند.

مامانم رو به بابام گفت: «این آت و آشغال‌ها چیه توی حیاط انبار کردی؟»
بابام گفت: «یک روزی بدرد می‌خورند.»
مامانم گفت: «الان چند ساله گوشه حیاط افتادند و تو حتی یکبار هم ازشان استفاده نکردی.»
بابام دوباره تکرار کرد: «یک روزی بدرد می‌خورند.»

مامان چشمکی به من زد و یک استکان چای تازه دم و خوش رنگ برای بابا آورد و گفت: «فکر کنم آن یک روز همین امروز است!»
بابام پرسید: «چطور مگه؟»
مامانم گفت: «آخه یک گربه بچه‌اش را لای خرت و پرت‌های شما پنهان کرده...»
من پریدم وسط حرف مامانم: «بیچاره بچه گربه پا ندارد.»
بابام یک جرعه از چای را خورد و کمی فکر کرد و رو به من گفت: «اگر توی اتاق نیایند اشکالی ندارد.»
من با خوشحالی بار دیگر او را بوسیدم و او ادامه داد: «هر وقت به گربه دست زدی، باید دستهایت را حسابی بشویی!»
گفتم: «باشه بابا جون.»
گفت: «زیاد هم گربه بازی نکنی.»
گفتم: «باشه بابا جون.»
گفت: «اول مشق و تکلیف مدرسه، بعد اگر خواستی گربه بازی.»
گفتم: «باشه بابا جون.»
گفت: «فقط تا وقتی که کمی بزرگتر شود.»
بعد به خودش گفت: «این خرت و پرت‌ها را هم باید یک روزی بریزم دور

بی‌پا
اسم بچه گربه را گذاشتم بیپا، هموزن اسم خودم بیتا. بچه گربه خیلی زود بزرگ شد و مادرش چند ماه بعد رفت و دیگر به خانه ما برنگشت.
بیپا خیلی خجالتی و ترسو بود و همیشه پشت خرت و پرت‌های بابا پنهان می‌شد، اما وقتی من اسمش را صدا می‌زدم تند و سریع می‌آمد نزد من.
بیپا با کمک شکم و دو دستش راه می‌رفت و با زحمت خودش را روی زمین می‌کشید.
مامانم به محل نگاهداری حیوانات مراجعه کرد، اما کسی پیدا نشد تا برای او پای مصنوعی درست کند.
گاهی بیپا را می‌بردم دم در خانه مان، تا بچه‌های همسایه او را نوازش کنند، یا غذایی بهش بدهند، و بیپا هم کمی با دنیای بیرون از حیاط ما آشنا شود.
یک روز که با بچه‌ها دم در نشسته بودیم، اکبر آقا از آنجا رد می‌شد. گربه را که دید پرسید: «پا نداره؟»
گفتم: «نه!»
آهسته و غمگین گفت: «مثل من» و رفت.
خانه اکبر آقا ته کوچه است، حدود هفده سال سن دارد و با مادرش زندگی می‌کند.
مامان تعریف می‌کند اکبر آقا، دو سه سال پیش، و پس از مرگ پدرش، با موتورسیکلت بابایش کار می‌کرد، اما هفت هشت ماه پیش با یک کامیون تصادف می‌کند و دو پایش له و لورده می‌شوند و در بیمارستان پاهایش را قطع می‌کنند و حالا با صندلی چرخدار اینور و آنور می‌رود.
مامانم می‌گوید اکبر آقا قبلا خیلی شاد و بگو و بخند بود. همیشه هم به اهالی محل کمک می‌کرد، اما از وقتی که پاهایش را از دست داده، توی لاک خودش است و خیلی کم از خانه شان بیرون می‌آید و دیگر کسی لبخند او را ندیده است.
بیپا شاید مثل اکبر آقا دوپا نداشت، اما هیچوقت غمگین نبود که چرا پا ندارد؛ شاید چون هیچوقت پا نداشت تا آن‌ها را از دست بدهد!

لبخند
یک روز که به خانه برگشتم و رفتم توی حیاط تا سری به بیپا بزنم، متوجه شدم که بیپا آنجا نیست. با ناراحتی به مامانم گفتم: «مامان بیپا نیست، مثل اینکه رفته.»
مامانم گفت: «نگران نباش، اکبر آقا اون را برده و چند ساعت بعد او رابر می‌گرداند.»
پرسیدم: «کجا برده؟»
گفت: «بعد خودت می‌فهمی.»
ساعت هفت و هشت شب زنگ خانه‌مان به صدا در آمد. داد زدم: «حتما اکبر آقاست» و دویدم تا در را باز کنم.
اکبر آقا بود. یک کارتون به بغل داشت.
سلام کردم و پرسیدم: «بیپا توی کارتون است؟ حالش خوب است؟»
اکبر آقا با لبخندی که بر لب داشت سلام کرد و حال مرا پرسید و گفت: «نگران نباش، حالش خوب خوب است» و سپس بیپا را از توی کارتون در آورد و روی زمین گذاشت.
بیپا تند و سریع و فرز و خوشحال شروع کرد به حرکت توی حیاط.
یک صندلی چرخدار کوچولو به کمر بیپا وصل شده بود که دو تا چرخ لاستیکی کوچک داشت.
اکبر آقا توضیح داد: «وقتی بیپا را دیدم به این فکر افتادم که یک صندلی چرخدار برای او درست کنیم، برای همین امروز او را بردم کارگاه یکی از دوستان.»
حالا بیپا چهار تا پا داشت و می‌توانست بجای خزیدن راه برود و حتی بدود!
مامان آمد و از اکبر آقا تشکر کرد و بعد هر سه نفر راه رفتن بامزه بیپا را نگاه کردیم و خندیدیم.

ماده 3 - همیشه لازم است منافع کودک در درجه اول قرار بگیرد.
ماده 13 - کودکان حق دارند نظرات خود را بیان کنند.
ماده 23 - کودکان معلول باید از حمایت ویژه برخوردار باشند.