همگی بازی کنیم

همگی بازی کنیم
شهره افشار

زنگ تفریح یک روز شنبه بود. یچه های کلاس اول راهنمایی دوان دوان به سمت حیاط مدرسه رفتند و برای بازی آماده شدند. معمولا دو گروه میشدند وهر گروه برای خودش یک سرگروه انتخاب میکرد. سرگروه ها از بین بچه های با هوش, شجاع و محبوب انتخاب میشدند. آنها معمولا اصول بازی را بهتر از بقیه میدانستند و خیلی خوب بازی میکردند.
کم کم بقیه بچه های کلاس هم آمدند و دور این دو گروه حلقه زدند. اینها معمولا بچه هایی بودند که تمایلی به بازی کردن نداشتند و بیشتر از تماشای آن لذت میبردند. آنها البته با شور و هیجان بسیار گروه مورد علاقه شان را تشویق میکردند.
در بین تماشا کنندگان یک دختر خجا لتی بنام فریبا بود. فریبا دوست داشت بازی کند, اما هنگام یارکشی انتخاب نشده بود. سرگروه ، گروه اول یک دختر باهوش و مهربان بنام شهلا بود. وقتی که بچه ها بشدت سرگرم بازی بودند, ناگهان شهلا چشمش به فریبا افتاد و در چشمان او اشتیاق فراوان ببازی کردن را دید. او به فریبا نزدیک شد و پرسید:
فریبا دوست داری بازی کنی؟
فریبا: آره خیلی!
شهلا: اگر دوست داری بیا توی گروه من...
بچه های گروه شهلا چند لحظه دست از بازی کشیدند و با تعجب و کمی هم ناراحتی گفتند:
فریبا که عینکییه!
شهلا: فریبا مثل همه ما بازی و شادی را دوست داره. عینکی بودن هم هیچ مشکلی ایجاد نمیکنه.
گروه: فریبا نمیتونه خوب بازی کنه!
شهلا: بچه ها فریبا همکلاس ماست و هر جور بازی کنه اشکالی نداره.
گروه: اگر توپ خورد توی چشمش چی؟
شهلا: باید سعی کنیم که فقط توپ های زمینی بهش پاس بدیم.
بچه های گروه برای چند لحظه در فکر فرو رفتند. گویا نمیتوانستند در باره این موضوع تصمیم بگیرند. شهلا از طرفی نمیخواست بدون توافق گروهش فریبا را وارد بازی کند, و از طرفی دیگر, دوست داشت فریبا هم مثل همه بچه ها از بازی و شادی برخوردار باشد. اواحساس میکرد که باید در تصمیم گیری به گروهش کمک کند. ناگهان به فکرش رسید که اینکار را با یک پرسش ساده میتواند انجام دهد:
شهلا: بچه ها بیایید فکر کنیم کدومش مهمتره: برنده شدن و یا اینکه همه در بازی و شادی شرکت کنند؟
بچه های گروه همه بدون تردید و یک صدا فریاد زدند: همه بازی کنند!
فریبا با خوشحالی به گروه پیوست و با بقیه همکلاسی ها سرگرم بازی شد.
احساس همدلی و همکاری خوبی بین بچه ها ایجاد شده بود. همه بچه ها مواظب بودند که توپ هایی که به او پاس می دهند در سطح کوتاهی باشند. فریبا هم تلاش میکرد که همبازی خوبی باشد.
زنگ تفریح تمام شد و همه بچه ها شاد و خندان به کلاسشان برگشتند.


ماده پنجم – خانواده شما مسئول است تا با حقوق خودآشنا شده و از آن استفاده کنید و حقوقتان رعایت شود.
ماده بیست و هفتم – شما حق دارید از غذا، لباس، محل مطمئن برای زندگی و برطرف شدن نیاز های اولیه زندگی برخوردار باشید.
ماده سی و یکم – شما حق بازی و استراحت کردن دارید.