هفته ی برفی افرا و برادرش

هفته ی برفی افرا و برادرش
فاطمه سرمشقی

شنبه
یکی از همین روزها باید به دنیا آمده باشم؛ شش یا هفت سال پیش! خودم که یادم نیست، افرا می گوید شش سالم است اما آقا جان اخم می کند و می گوید کم کم هفت سالم است. افرا دهانش را کج می کند.
صبح که از خواب بیدار شدم، افرا صورتم را بوسید: «تولدت مبارک» روز دقیق ش را یادش نیست، باید یکی از همین روزها باشد؛ هفته اول یا دوم بهمن.
هوا سرد است. برف می بارد. روی زمین سفید است. حتما الان توی مدرسه بچه ها دارند یا آدم برفی درست می کنند یا گلوله برفی به هم پرت می کنند. من هیچ وقت مدرسه نرفته ام. افرا هم با این که چهار سال از من بزرگ تر است، نرفته؛ اما رضا پسر همسایه هر روز با کوله پشتی قرمز ش به مدرسه می رود. می گوید: «خوش به حالت که مجبور نیستی مدرسه بروی» و زل می زند به پاهام. چیزی نمیگوییم. دلم می خواهد برای یک بار هم که شده بروم مدرسه و خانم معلم را ببینم. افرا می گوید: «همه ی معلم ها مهربانند» رضا اخم می کند: «فقط بلدند مشق بدهند.» می گویم: «مشق دیگه چیه؟» رضا دفترش را در می آورد و جلوی صورتم می گیرد. از بوی دفتر خوشم می آید. افرا خم می شود روی دفتر و روی ورق هایش دست می کشد. رضا می گوید اگر من مدرسه رفته بودم، هم کلاس او می شدم. می گویم: «هم کلاس یعنی چه؟» می گوید: «یعنی با هم در یک کلاس بودیم، شاید هم، روی یک نیمکت.» می گویم: «کلاس دیگر چیست؟» رضا دفترش را توی کوله اش می اندازد: «مثل اتاق است، پر از نیمکت و یک تخته سیاه که خانم معلم رویش با گچ می نویسد.» قبل از این که بپرسم نیمکت چیست؟ می گوید: «صندلیهایی که به میز شان چسبیده اند. روی هر نیمکت دو یا سه نفر می نشینند.» می گویم: «پس افرا هم می تواند پیش مان بنشیند» افرا لبخند می زند و چال لپ هایش معلوم می شوند، رضا چیزی نمی گوید. نگاهش روی پاهایم است و چرخ های صندلی. افرا لب خندش را قورت می دهد و به جایش اخم می کند. همیشه هر وقت کسی این جوری به پاها و صندلی ام نگاه می کند، همین کار را می کند. صدای آقا جان بلند می شود: «پس چه شد صبحانه؟ هنوز دم در ایستادید ورّاجی می کنید که چه؟ نان ها یخ کردند.»

یکشنبه
برف ها یخ زده اند. دستهایم هم یخ زده اند، نوک انگشتهایم می سوزد، اما نه مثل دیروز وقتی که افرا یواشکی آدم برفی کوچکی را که درست کرده بود، گذاشت کف دستم. آن موقع سوز شش را دوست داشتم اما الان نه. آقا جان پتوی کهنه ش را توی پیاده رو جایی که خشک تر از بقیه جاها است پهن می کند. زیر خودش تشکچه کوچک و کثیفی می گذارد و به افرا می گوید: «این را هم بلند کن بگذار این جا.» من را می گوید و به گوشه ی پتو اشاره می کند. افرا بسته ی آدامس ها را توی دستش جابجا می کند: «خیلی سرده، بگذار امروز همین جا بنشیند.» و با چشم های ریزش به صندلی اشاره می کند. آقا جان از آن نگاه های وحشتناک به افرا می اندازد و زیر لب فحش می دهد. می ترسد کسی صدایش را بشنود و دیگر پولی جلویش نی اندازد.
افرا راست می گفت زمین سرد است. هوا هم سرد است. آقا جان سیگار که می کشد حتما گرمش می شود. افرا هم راه می رود و گرم می شود. خودش می گفت گاهی که خیابان شلوغ تر می شود و آقا جان نمی تواند ببیندش، می رود توی مغازه ای و دست هایش را روی بخاری می گیرد. بعضی وقت ها مغازه دارها بیرونش می کنند اما خیلی وقت ها خودشان را به ندیدن می زنند تا افرا حسابی خودش را گرم کند. یک بار هم یکیشان یک استکان چای بهش داد. چای را که خورد حسابی گرمش شد اما بعد پشیمان شد. کو تا آقا جان اجازه بدهد برود دستشویی؟ دستهای م از سرما گز گز می کنند. همه عجله دارند. نه کسی من و آقا جان را می بیند و نه افرا را که به زور می خواهد آدامسهای ش را بفروشد. انگار اصلا صدایش را نمی شنوند یا اگر می شنوند به خاطر سرما حاضر نیستند دست هایشان را از جیب هایشان بیرون بیاورند.

دوشنبه
آقا جان خوابیده است. صدای خروپفش هم من و هم افرا را که چهار سال از من بزرگ تر است می ترساند. نمی دانیم باید چه کار کنیم. افرا می گوید من باید بمانم خانه و او تنهایی برود و آدامسهای ش را بفروشد. آستین بلیزش را تا جایی که می تواند بالا می کشد. از دیشب هم کبود تر شده است. دلم می خواست به آقا جان بگویم که تقصیر او نیست که کسی در روزهای برفی دلش نمی خواهد آدامس بخرد. اما هیچی نگفتم. هیچ وقت جرات نمی کنم چیزی بگویم. به قول آقا جان عین یک تکه گوشت بی خاصیت گوشه ی اتاق نشستم و تماشای شان کردم. آقا جان زورش خیلی زیاد است. حتی بابای رضا هم از او می ترسد. رضا می گوید بابای ش هم گاهی او را می زند اما نه این جوری. تا به حال هیچ جایش کبود نشده است. افرا که گریه می کرد دلم می خواست بروم و کنارش بنشینم. اما با این پاها که نمی توانم راه بروم. فقط می¬توانم روی زمین سر بخورم که آن هم آقا جان را عصبانی تر می کند. هر چه دستش باشد پرت می کند طرفم: «از جلوی چشم هایم گم شو. همین تو یکی را کم داشتم که مثل مار جلویم بخزی.» کاش حداقل افرا خودش می آمد و کنارم می نشست اما او هم جرات نداشت از جایش تکان بخورد. آقا جان با لگد به کمرش کوبید: «اگر فردا هم نتوانستی آدامس ها را بفروشی خانه نیا. من پول مفت ندارم خرج شما کنم.»
می گویم: «تنهایی می¬ترسم.»
افرا به پاهایم نگاه می کند؛ جوری که انگار بخواهد بگوید کاش تو هم می توانستی همراهم بیایی. به صندلی چرخد ارم نگاه می کنم: «شاید این جوری آدامس های بیشتری بفروشیم.» افرا چیزی نمی گوید. نمی داند چه بگوید. آقا جان پتو را کنار می زند و نیم خیز می شود سمت افرا: «تو که هنوز این جایی. لنگ ظهر شد پس کی می خواهی بروی؟»
افرا لب پایینی اش را گاز می گیرد و از جا می پرد. آقا جان پاکت سیگارش را از زیر تشک بیرون می آورد. کار همیشگی اش است. هنوز از جا بلند نشده باید سیگار بکشد. پاکت خالی را پرت می کند طرفم: «تمام روز می خواهی همین جور من را نگاه کنی؟» سرم را پایین می اندازم. افرا زیپ کاپشنش را بالا می کشد. صورتی است و کثیف اما افرا را خوشگل تر می کند. برای خواهر رضا بوده است. همیشه وقتی یک چیز نو می خرد قبلی ها را به افرا می دهد. آقاجان بلند می شود: «این را هم با خودت ببر. حوصله ندارم یک نفر تمام روز جلوی من روی زمین این ور و آن ور بخزد.» من را می گوید. افرا لبخند می زند و کلاهم را روی سرم می گذارد. کلاه برای رضا بوده، سیاه است و پاره. رضا هر وقت من را می بیند می گوید اگر نگذارم سوار صندلی ام بشود کلاه را پس می گیرد. خدا کند امروز نبینیمش. افرا از پشت بغلم می کند و روی صندلی می گذاردم.
توی خیابان باز هم کسی به حرفهای مان گوش نمی دهد. سرد است و زمین یخ بسته. افرا به زحمت به جلو هلم می دهد. دستم را روی دستهای صندلی فشار می دهم تا سنگینی ام کمتر روی صندلی بیفتد. افرا دست هایش را جلوی دهانش می گیرد و ها می کند. من هم همان کار را می کنم. دستم گرم نمی شود. پاهایم گز گز می کنند و اشکهایم روی صورتم سُر میخورند. مردی جلوی مان می ایستد و می گوید: «چند تا آدامس داری؟» افرا پابه پا می شود: «خیلی. چند تا می خواهید؟» مرد روی سرم دست می کشد: «همه اش را.»

سه شنبه
آقا جان مثل همیشه نیست. می خندد. دست هایش را به هم می مالد و می خندد. فکر می کردم برای این خوشحال است که همه آدامس ها را فروخته بودیم. افرا می گوید: «معلوم نیست دیروز برای چه از خانه بیرون نرفت و چه کار می کرد.» برای ما که بد نشد. آدامس ها را که فروختیم رفتیم توی بانک نشستیم. گرم بود و کسی کاری به کارمان نداشت. آقا جان به قول افرا با دمش گردو می شکند. به افرا می گوید: «امروز نمی خواهد آدامس بفروشی. بمان خانه کارتان دارم.» توی خانه ماندن با آقا جان بدترین اتفاقی است که ممکن است بیفتد. آقا جان اما خانه نمی ماند. دستکش هایش را دست می کند، اورکت سبز بابای رضا را می پوشد و می رود بیرون. من و افرا نمی دانیم چه کار باید بکنیم. افرا می رود پشت پنجره. باز هم برف می آید. می گوید: «کاش زودتر تمام بشود این زمستان لعنتی.» تابستان بهتر است. پاهایم کمتر درد می گیرند. افرا کنارم می نشیند. پاچه های شلوارم را بالا می زند: «اگر می خواست می توانست پاهایت را خوب کند.» به پاهایم نگاه می کنم. افرا برآمدگی بالای قوز کم را ماساژ می¬دهد. می-گوید: «وقتی به دنیا آمدی پیچش کمتر بود. اگر می گذاشت عملت کنند حتما خوب می¬شد.» می-پرسم : «عمل یعنی چه؟» دستش را می کشد روی انگشتان پایم که کج و کوچکند: «بدنت را میبرند و از اول جوری که همه چیز درست سر جایش باشد، آن را می دوزند.» پایم را آرام می چرخاند: «اگر فقط یک کم بچرخانندش درست می شود.» افرا چهارسال از من بزرگ تر است و حتما وقتی چیزی می گوید درست است. نمی دانم اگر پاهایم را بچرخانند می توانم حس شان هم کنم. مشکل شان فقط کجی شان که نیست. اصلا انگار مال من نیستند. اصلا نمی توانم تکان شان بدهم. انگار یک چیز اضافه از بدنم آویزان است.
صدای در که آمد افرا پاچه های شلوارم را پایین می کشد. دلم می خواهد باز هم پاهایم را ماساژ بدهد و حرف بزند. بگوید می شد این جوری نباشم و عین همه بچه های دیگر، عین خودش راه بروم و بدوم. آقا جان برف های روی کتش را می تکاند و می خندد: «زود حاضر بشوید. اگر شانس بیاوریم از این بدبختی در می آییم.»
افرا اول لباس های خودش را می پوشد، بعد من را آماده می کند. از پشت بلندم می کند و روی صندلی چرخدار می گذارد. آقاجان پتویی می آورد و روی پاهایم می اندازد: «امروز هوا خیلی سرد است.» نه من، نه افرا نمی توانیم باور کنیم. انگار خوابیم. انگار وقتی آقا جان بیرون رفته بود با یک نفر دیگر عوضش کرده بودند.
دست کش هایش را به افرا می دهد: «تا قهوه خانه می روید و این را می دهید به آقا شاپور و بر میگردید.»
افرا قهوه خانه را می¬شناسد. تابستان که هوا گرم بود، برای فروختن آدامس ها، می توانست تا آن جا برود؛ اما حق نداشت داخلش بشود. خوشحال بودم که بالاخره من هم قهوه خانه را می بینم. تا به حال هیچ جا جز پیاده رویی که همیشه رویش می نشستیم، نرفته بودم. آقا جان لبه ی پتو را بلند می کند و یک ساک کوچک و سیاه زیرش می گذارد: «مراقب باش از دستت نیفتد. از زیر پتو درش نیاور. شاپور خودش می داند چه کار کند.» و باز هم از همان نگاه های همیشگی به من می اندازد. انگار بخواهد بگوید پایت چلاق است، دستت که چیزیش نیست.

چهارشنبه
آقا جان نیست. افرا توی خانه راه می رود و چیزی نمی گوید. حتی نگاهم نمی کند. دلم می خواهد می توانستم مثل افرا راه بروم. اما محال بود این همه مدت نگاهش نکنم. از دیروز که آقا جان را برده بودند یک کلمه هم حرف نزده بود. نمی دانم شب اصلا خوابیده بود یا نه. حتی جواب مادر رضا را هم نمی داد که یک سره سوال می پرسید و می خواست بداند آقا جان چه کار کرده است. آن قدر سرش را چپ و راست کرد و شانه بالا انداخت که مادر رضا رفت.
در می زنند. دلم می خواهد از جایم بلند شوم اما نمی توانم. افرا دیگر راه نمی رود. وسط اتاق می ایستد و معلوم نیست به کجا نگاه می کند. آقا جان هیچ وقت در نمی زد. خودش کلید داشت. این را بلند می گویم. افرا می گوید: «نکند می خواهند ما را هم با خودشان ببرند؟» می پرسم: «کجا؟» افرا جواب نمی دهد. باز هم صدای در می آید؛ اینبار همراه با صدای مادر رضا. افرا نفس بلندی می کشد و در را باز می کند. نمیبینم شان، صدایشان را هم خوب نمی شنوم. انگار افرا دارد گریه می کند. خودم را روی زمین می کشم. مادر رضا افرا را بغل کرده و سرش را به سینه اش چسبانده است. دلم می خواهد من را هم بغل کند. افرا چهار سال از من بزرگ تر است و گاهی بغلم می کند اما بغل مادر رضا فرق می کند. درست شبیه بغل مادرها است. می گوید: «الکی که نیست. دنیا قانون داره حتما حسابش را می رسند.»
افرا سرش را به زور بیرون می آورد: «آن وقت ما چه کار کنیم؟ پیش کی زندگی کنیم؟»
مادر رضا لبخند می زند. از قبل هم مهربان تر می شود: «خودشان یک فکری برایتان می کنند، نمی گذارند این جوری بماند.»

پنجشنبه
یادم نیست چند روز از رفتن آقا جان می گذرد. مادر رضا خیلی مهربان است، هر روز برایمان غذا می آورد و با خانمها که بهمان سر می زنند حرف می زند. خیلی یواش حرف می زنند. صدایشان را نمی شنوم. گاهی افرا را هم پیش خودشان می نشانند و پچ پچ می کنند. افرا می گوید: «انگار راستی راستی داریم نجات پیدا می کنیم.» دلم می خواهد بپرسم چه جوری اما چیزی نمی گویم و خیره می شوم به پاهایم که بی حسند و از قوزک پیچ خوردند. افرا چهار سال از من بزرگ تر است. همیشه فکرهایم را می خواند. می گوید: «قول داده اند یک جای خوب ببرند مان. جایی که از بچه های مثل ما نگه داری می کنند. حتی پا هایت را عمل می کنند. خوبِ خوب هم نشود از این که الان هست بهتر می شود.» چشم های افرا یک جور خاصی می درخشد انگار دو تا ستاره توی چشم هایش افتاده اند. وقتی می خندد چال لپ هایش بزرگ تر می شود و این خیلی خوب است. افرا کلاهم را که قبلا برای رضا بود می شوید. روسری خودش را هم می شوید. می گوید باید تمیز باشیم و مرتب. می گویم: «ولی لباسهای مان پاره است.» می خندد: «بهمان لباس نو می دهند. لباس هایی که قبلا برای هیچ کس نبوده است.» می گویم: «ولی چرا باید این کار را بکنند؟ من با این پاها به چه دردشان می خورم؟» افرا صاف می ایستد جلویم و دست هایش را به کمرش می زند: «این ها آدم های خیلی خوبی هستند. بچه ها را دوست دارند. می خواهند از حقوق مان دفاع کنند.» می گویم: «حقوق یعنی چه؟» شانه هایش را بالا می اندازد: «نمی دانم. ولی هر چه هست خوشبخت مان می کند.»

جمعه
آقا جان با لگد می کوبد به پهلویم: «کجاست این دختره ی بی همه چیز؟» افرا را می گوید. رفته از مادر رضا سیب زمینی بگیرد برای ناهار مان بگذارد روی بخاری. چیزی نمی گویم.
داد می زند و همه چیز را به هم می کوبد: «پسره ی دست و پا چلفتی. عرضه ی هیچ کاری نداری. هیچی.» و با مشت می کوبد توی سرم. اتاق می چرخد. آقا جان می چرخد. افرا هم اگر بود می چرخید. خوب است که نیست. چهار سال از من بزرگ تر است اما دوستم دارد. همیشه دوستم دارد اما آن روز دم در قهوه خانه بیشتر دوستم داشت. اگر برف نمی آمد و آنقدر سردم نبود شاید ساک از دستم سُر نمی خورد. قهوه خانه شلوغ بود. پلیس ها دم در ایستاده بودند. دست های شاپور را از پشت بسته بودند. ما را که دید، اشاره کرد از آن جا برویم. سردم بود و ترسیده بودم. ساک از دستم سر خورد. پلیس ها دویدند. افرا نگذاشت به من دست بزنند. گفت ساک برای اوست. بعد که هر دویمان را بردند پشت ماشین سوارمان کردند، گفت ساک برای آقاجان است. پلیس ها هم آمدند و آقا جان را بردند. آقاجان با مشت می کوبد توی شکمم. دردم نمی گیرد. شکمم هم مثل پاهایم بی حس شده است. می گوید: «فکر کردید من را لو بدهید آن ها برایتان تره خورد می کنند؟» صندلی ام را بلند می کند. چرخ هایش در هوا می چرخند. اتاق دور سرم می چرخد. آقا جان می چرخد. افرا که نمی دانم کی آمده، هم می چرخد. آقا جان صندلی را پرت می کند طرفم. افرا جیغ می کشد. دلم می خواهد بگویم پس حقوق مان را کی می خواهند از آقاجان بگیرند اما زبانم توی دهانم سنگین شده و تکان نمی خورد. افرا لباس خواهر رضا را پوشیده است. باید قبل از رفتن خودمان را مرتب کنیم.

ماده بیست و پنجم – اگر تحت حمایت و در موقعیتی هستید که دور از خانواده زندگی میکنید حق دارید که بخواهید مرتب به شما سر کشی بشود و از کامل و مناسب بودن آن مطمئن باشند.
ماده سی و یکم – شما حق بازی و استراحت کردن دارید.
ماده سی و دوم – شما حق دارید که از کارهای آزار دهنده که برای سلامتی یا تحصیل شما بد است در امان باشید. ( مثل در اشغال یا خاکروبه گشتن)
ماده سی و ششم - هیچکس حق ندارد از وجود شما بهره برداری کند.
ماده سی و هفتم – هیچ کس حق ندارد شما را سخت یا با بی رحمی تنبیه کند.
ماده سی و نهم – شما حق دارید در صورت بدرفتاری و یا بی توجهی افراد بزرگسال نسبت به شما از دولت کمک بگیرید.
ماده چهلم - شما حق استفاده از امکانات حقوقی و برخوردای از رفتار عادلانه دارید.