نامه
م ص

سالها پیش برای اولین بار مدرسۀ دخترانۀ "ناموس" ده نفر از دختران فعال و سخت کوش کلاس دوم دبیرستان را با معلم ورزش و چند سرپرست به مدت ده روزبه پلاژ فرهنگیان در شمال می فرستاد. وقتی که شنیدم من هم انتخاب شده ام وباید از طرف خانواده ام اجازه نامه کتبی بیاورم درحالی که از خوشحالی روی پا بند نبودم، باور نداشتم خانواده ام اجازه بدهد.چون میدانستم پدر و مادرم اصلأ اهل این حرفها نیستند ودوست ندارند با مردم تماس داشته باشند. ولی با کمال تعجب اجازه نامه امضا شد .
یادم می آید روز مسافرتم دلم نمی آمد دستۀ چمدانم را رها کنم. لحظه ای که به ایستگاه برای سوار شدن به اتوبوس رسیدم انگار بال در اورده باشم، به طرف بچه ها دویدم. در اتوبوس آبی رنگ ایران پیما غیر ازبزرگترها که دو ردیف جلو نشسته بودند، ما بچه ها پنج ردیف پشت سرهم مثلا نشسته بودیم، ولی از سرو کول هم بالا می رفتیم .برای من که همیشه در خانه عادت داشتم ساکت باشم تا همسایه یا دیگران صدایم را نشوند این رفتار خیلی غیرعادی بود. بخصوص که صدای قهقه خنده همکلاسی‌ها و قیل و قالشان فضا را پر کرده بود. از چند مگس که همراه ما از تهران آمده بودند و مزاحممان بودند تا شاگرد شوفری که به ما آب و چای تعارف می کرد همه برای بچه ها موضوعی برای مسخره گی بود. طولی نکشید که من هم ترسم ریخت و درشلوغی و شادی آنها شرکت کردم. هر بار که سروصدای ما زیاد بلند می شد، یکی از سه سرپرستی که همراهیمان می کردند به طرف ما بر می گشت ومی گفت : "خانما یواشتر!دخترا چه خبرتونه ؟حوا ستون باشه که از پس هر خنده آخر گریه ایست ." من این جمله را قبلا هم زیاد شنیده بودم، می‌دانستم که صای دختر "خوب" نباید در بیاید، چون عاقبت هر خنده گریه است.
درجادۀ پر پیچ و خم چالوس آنهایی که ایستاده بودند روی سر بچه های دیگر می افتادند و بیشترمی خندیدیم و سر و صدا راه می انداختیم. یکی ازبچه ها خوب بلد بود ادای حرف زدن دیگران را در بیاورد؛ از معلمها گرفته تا گوینده‌های رادیو و بعضی ازشخصیتهای سریالها. شاهکارش صدای مردانه و دو رگه امیر ارسلان رومی بود که با وزیران دست راست و چپ و معشوقه اش فرخ لقا حرف می‌زد. او و حرف زدنش برایمان ازهمه خنده دارتر بود.
مسخره گیها و خند ه های ان روز ما هیچ شباهتی به زندگی روزمره من نداشت. همیشه از مدرسه که به خانه می آمدم اول باید تکلیفهایم را انجام می‌دادم وبعد هم مثل پدر و مادرم بی سروصدا سرم به کارخودم بود. آخر همه مواظب بودیم که مبادا صدایمان به گوش همسایه ها برسد.
طولی نکشید که کوه‌ ودره و جنگل را پشت سر گذاشتیم و چشممان به دیدن دریای آبی رنگ روشن شد. هرگز فراموش نمی‌کنم که چطورنفسم از دیدن آن همه آب و بزرگی دریا بند آمد ه بود.شنیدن صدای دریا برایم تازگی داشت وازآواز دسته جمعی جیر جیرکها هم حض می کردم.
آن ده روزی که در اردوی شمال بودم خوشترین ایام تمام زندگیم بود. برنامۀ ما روزها ورزش و شنا و همکاری با همکلاسیها بود وشبها هم کنار آتش نشستن قصه و شعر و حرف وبحث با معلمها. گاهی هم مربی ورزش برایمان کتاب می‌خواند. دلم می‌خواست همینکه برگشتم هر لحظه از سفرم را برای مادر و پدرم تعریف کنم.
عاقبت مسافرت به پایان رسید، چمدانها رابستیم و باز سوار اتوبوس شدیم تا برگردیم. دربرگشت نمی‌دانم چرا همه ساکت بودیم. من به جاده نگاه می‌کردم. گویی همۀ نیرو، ونشاطم را همانجا کنار دریا روی شنهای نرم و داغ جا گذاشته بودم. شاید هم نگران باز گشت به همان زندگی قبلی بودم. بودن با همکلاسیها خیلی به من مزه داده بود.این اولین بار بود که مزه خوش بودن را‌چشیدم.
در ایستگاه اتوبوس با بچه ها یک خدا حافظی بی سرو صدا کردم و به امید تمام شدن تعطیلات ودیدار در مدرسه از هم جدا شدیم. پدرم را دیدم که تنها زیر سایۀ درختی ایستاده بود .در حالی که چمدان را دنبال خودم روی زمین می‌کشیدم آرام به طرفش رفتم. سلام کردم، او فقط جواب سلامم راداد. با اینکه دلم می خواست برایش از سفرم تعریف کنم با دیدن قیافه عبوس وریش نتراشیده اش سکوت کردم با این امید که تا به خانه برسم، برای هردو خاطراتم را بازگو خواهم کرد.
به خانه که رسیدم مادرم نبود وآپارتمان ما زیادی آرام و مرتب بود. مثل این بود که وارد خانۀ غریبه ای شده بودم. بی صدا چمدانم را برداشتم ورفتم به طرف اتاقم .آن را گذاشتم روی تختم. در چمدان را که باز کردم باز بوی شمال و رطوبت آن به دماغم خورد. سرم را فرو بردم لای لباسهایم و نفس عمیقی کشیدم. لحظه ای آرزو کردم کاش سفرم تمام نشده بود. همینطور که سرم تو چمدان بود در آن را روسرم انداختم تا بیشتر بو بکشم وبیشتر در فضای گرم، آفتابی و شاد قبلی بمانم. این مدت که نبودم هر روز صبح سحرهمراه نمازخوانهای گروه از رختخواب بیرون می آمدم و همزمان با شب زنده دارترین بچه ها می خوابیدم. از آزاد بودن و بدون ترس ازاینکه صدایم را همسایه ها بشنوند، ازحرف زدن سیرآئی نداشتم.
ناگهان از روشن شدن چراغ اتاق چشم باز کردم. صدای اعتراض پدرم بلند بود: این چه وضعیه؟ چرا لباسا ت را نکندی؟ چرا با کفش خوابیدی؟ مگه اینجا طویله اس؟
صدایش هر لحظه بلندتر و گوشخراشتر می‌شد رنگ صورتش بنفشتر و چشماش وحشتناکتر.من نمیدانستم کجا هستم! و چه شده! گیج بودم. فقط نگاهش می‌کردم. متعجب بودم که چرا داد می‌زند! همسایه‌ها حتما صدایش را می شنوند. خوب که داد و فریاد کرد وعاقبت ساکت شد، پرسیدم:" مامان کجاست؟"
با غیض جواب داد-"تشریف بردن... تا حالا هم به خاطر تو باهم مانده بودیم. بیشتر از این قابل تحمل نبود. قانون میگه تا هفت سالگی دختر پیش مادر می مونه. سن تو از هفت سال بیشتره باید پیش من بمونی.ایشون از اینجا رفت و بناست پشت سرش رو هم نگاه نکنه."
درست نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. مطمئن نبودم. هنوز ذهنم از رؤیای سفرپر بود وازلحن حرف‌زدن پدرم دلخور بودم . نمی‌دانم چرا در این گیجی، خیال می‌کردم تقصیر من بود که رفتم شمال. اگر نرفته بودم همه چیز همانطور می‌ماند! چکار باید بکنم که برگردیم به همان زندگی قبلی.؟ با صدایی که به گوشم عجیب می‌آمد پرسیدم :" کجا رفتن؟ چرا صبر نکردن من بیام ؟"
دوباره تق تق تق مثل مسلسل کلمات از دهنش بیرون ریخت :" به تو اصلا مربوط نیست. ما برای خودمان تصمیم می‌گیریم و تو هم بنا بر قانون تا سن هیجده سالگی تحت سر پرستی من هستی. بعدش هر غلطی خواستی بکن. زندگی خودته."
پس از یک لحظه سکوت پرسیدم: جواب منو ندادین . مامان کجا رفتن؟
-" نمی‌دونم ، نمی‌خوامم بدونم. دوتا که با هم نمی سازن باید هر چه زودتر از سر راه هم کنار برن. اگر نه عمرشون ضایع میشه."
یادم آمد چند سال قبل که از مادرم پرسیده بودم چرا من خواهر یا برادرندارم؟ جواب داده بود تو هم زیادی هستی. من از شنیدن این جمله ناراحت شدم . فقط پرسیدم یعنی چه که زیادی هستم؟ گره روسری را زیر چانه اش محکم کرد ویواش جواب داد - "آخه آقا ولیعهد می خواس."
من هرگزدیگر دنبال حرف را نگرفتم. حالا می‌فهمیدم چرا خانۀ ما مثل یخچال بود.چرا هیچوقت مهمان نداشتیم. چرا مدام مادرم به من می‌گفت-" هیس. صدای رادیو رو پایین بیار، همسایه نشنوه."
پدرکه خانه بود یا چشمش به روزنامه بود یا گوشش را چسـبانده بود به رادیـــوواخبــار گوش می داد.آدم بدی نبودولی سرش تو لاک خودش بود. مادرم هم یا تو آشپز خانه مشغول شستن ، خرد کردن، پختن و آوردن سر سفره و بردن ظرفها و جمع و جور کردن بود و یا آن طرف اتاق روی زمین نشسته بود وخیاطی می کرد یا بدون نگاه کردن، بافتنی می‌بافت. خانواده مادرم در شهرستان زندگی می کردند و ما با کسی ارتباط نداشتیم.زندگی عجیبی بود ،هر سه کنار هم بودیم ولی با هم نبودیم.
بغض گلویم راگرفته بود. می‌خواستم گریه کنم ولی هنوزهم نمی‌دانم چرا حتی جرئت گریه کردن هم نداشتم. سکوت سنگین شده بود و صدای نفس کشیدن پدررا می‌شنیدم. دلم می‌خواست بروم زیر تختخواب پنهان شوم و گریه کنم. خیال می‌کردم باید اینقدر گریه کنم تا بمیرم. ولی فکر سرگردان شدن مادرم در این شهر که هیچ فامیل و دوستی نداشت سبب شد که بپرسم: خب چرا صبر نکردین تا من بیام؟ حالاکجا رفته، او که .... "
نگذاشت حرفم تمام بشود گفت:" برای دفعۀ آخر، یه بار دیگم می‌گم . دیگه حاضر نیستم یه کلمه در این باره بشنوم. تصمیمان را گرفته ایم ومنتظر اجازۀ تو هم نبودیم ونیستیم. تو قانونا با من هستی تا ازدواج بکنی." بعد هم ازاتاقم رفت بیرون ودر راپشت سرخودش بست.
من ماندم و چمدان سفرم و هجوم غصه وحس تنفر از هر دو آدمی که تا دیروز خیال می‌کردم به من نزدیکند وهمۀ دنیای من هستند . ناگهان همۀ دنیایم باد هوا شده بود.غبار تنهایی و بی پناهی به جانم نشست. احساس می‌کردم ناغافل در فضا سر گردانم.هیچ نمی‌دانستم چه باید بکنم؟ شبها که در ساحل آتش درست می‌کردیم و کنارش می‌نشستیم ازخانم معلم ورزشمان چند بار شنیدم که میگفت" هرگز نباید زود قضاوت کرد".نمی‌دانم چرا به خودم گفتم زود قضاوت نکن. تا صبح وقت داری که فــکر کنی. شاید بتوانی راه و چاره ای پیدا کنی. آن شب که خیال می‌کردم از دلواپسی و غصه خوابم نمی برد ، نفهمیدم چطور شد که خیلی زود خوابم برد. صبح روزبعد ، همه جای خانه را جستجو کردم به این امید که از مادرم پیامی یا اثری پیدا کنم و بفهمم کجارفته. نه از لباسها ، نه از بقچۀ خیاطی وبافتنیها ونه حتی از کفشها ش اثری نبود.

فکرکردم شاید همسایه‌ها یا بقال سر کوچه یا حتی درختها و جوی آب تو کوچه از او نشانی داشته باشند. هیچ جا از او اثری نبود. پدرم که رفت اداره، چند باربدون واهمه از همسایه‌ها، بلند اسمش را صدا زدم. منتظر بودم با تشربگوید-" چه خبرته همسایه ها می شنون.!"
ولی فقط سکوت بود که داشت دیوانه ام می‌کرد. باید می‌رفتم مدرسه پیش بچه ها . ولی مدرسه هم تعطیل بود. نمی‌خواستم جلو همشاگردیهایم آبرویم برود. با این وجود امیدوار بودم توی مدرسه کسی را پیدا کنم که حرف بزنم. خانم ورزشمان خیلی سّر نگهداربود. به مدرسه که رسیدم یکراست رفتم تو اتاق دربان مدرسه که نبود. کمی صبرکردم عاقبت ترس ازآبروریزی را کنار گذاشتم و از زنش که داشت برنج پاک می کرد پرسیدم : شما مادرم را میشناسین؟ اونو ندیدین؟
سینی برنج را گذاشت روی زمین و بعد از مکثی طولانی پرسید:مادرت چادریه؟
باشتاب گفتم : آره! آره! یه خال بزرگ قهوه ای هم پشت لبش داره. اونو ندیدین؟ نیومده بود اینجا؟ همیشه چادر مشگی سرش می‌کنه. لهجه داره. مال قنارستون کرمونه. اینجا هیچ فامیل و قوم وخویشی نداره."
دیگرنمی‌دانستم چه باید بگویم. ولی خوب می دانستم که این شمال رفتن وبودن با بچه ها نطقم را باز کرده ودیگر سرم توی لاک خودم نیست. میدانستم که هر طور شده باید پیدایش کنم.از پول توجیبی که برای سفرگرفته بودم کمی مانده بود.تصمیم گرفتم که اگر اینجا پیدایش نکردم ، بروم کرمان. زن دربان مدرسه که این مدت زل زده بود به دهن من ، بعد از آهی طولانی که پر از بوی سیر بود و در حالیکه معلوم بود دلش برای من خیلی سوخته با مهربانی گفت:"دختر جون برو از آقا نبوی بپرس. من خبر ندارم."
به دو از اتاق بیرون آمدم و تو حیاط جلویی و پشتی مدرسه دنبال آقا نبوی گشتم. وقتی نتوا نستم پیدایش کنم روی پله‌هایی که درست روبروی در مدرسه بود، نشستم تا هر کس را که وارد مدرسه می شود ببینم. بعد از مدتی انتظار بیهوده یک مرتبه یادم افتاد که مادر با اینهمه وسیله از لباس و کفش بگیر تا چرخ خیاطی وکامواهایش کجا می تواند رفته باشد؟ میدانستم به قنارستون برنگشته. قبلا برایم تعریف کرده بود که خواهر بزرگش بعد از اینکه شوهر کرده، رفته یزد و حتی بعد از مرگ شوهرش هم همانجا ماندگار شده و با پختن نان برای همسایه ها زندگی کوچکش را اداره می کند. وقتی که پرسیدم: خب چرا برنگشت خونۀ بابا بزرگ؟"با خونسردی جواب داد: برگشتن به خونۀ پدری پیش ما عیبه، ننگه. برا همین هم هیچ زنی بر نمی‌گرده. "
همین را گفت و مثل همیشه بازساکت شد. خیلی کم حرف بود. نه اهل سئوال بود ونه جواب. همیشه سرش توی لاک خودش بود . از منم همین را می خواست. شاید اگر سرمان تو لاک خودمان نبود بهتر بود.لااقل من میدانستم نباید به مسافرت بروم. کاش میدانستم چه کنم. کاش....دیگر آنجا رو پله ها نبودم، برگشته بودم به لحظه ای که با شتاب از اوخدا حافظی کردم تا پدرمرا به اتوبوس برساند. یاد نگاهش افتادم . با چشمهای مهربانش داشت با من حرف می زد ولی من فقط به فکر رفتن بودم وهیچ نفهمیدم. بی اختیاراشکهایم سرازیر شد. بدون صدا ، فقط اشگ می‌ریختم و نگران حال مادرم بودم. با اینکه پیش از ظهر تابستان بود ولی آنچه روبرویم قرار داشت به رنگ خاکستری و محو بود. رنگی که تا توی مغزم هم کش آمده بود ودراین فضای خاکستری ومه گرفته، فقط به فکر پیدا کردن راه چاره ای بودم برای پیدا کردن مادرم. من که به غیر از پدر ومادرم کسی را در این دنیا نداشتم. نه عمه‌ای نه خاله‌ای نه دوست و فامیلی. فقط خودم بودم وهمین پدر ومادر. حالا هم مادرم نبود. کسی که حداقل می توانستم گاهی کمکی از او بخواهم. حالا که مادرم نبود باید فکر یافتن راهی بودم که بتوانم از پدرم کمک بگیرم.
در راه برگشتن از مدرسه به خانه به فکر نوشتن نامه افتادم. حالا که با پدرم حرف نمی توانستم بزنم حداقل از طریق نامه حرف دلم را به او بگویم. هر چه به خانه نزدیکتر می‌شدم این فکر بیشتر قوت می گرفت. عاقبت وقتی که به خانه رسیدم بدون معطلی رفتم به اتاقم مداد وکاغذ را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. "پدر
شما و مادرم چهارده سال زحمت بزرگ کردن مرا کشیدید. احساس می کنم به هردو شما مدیونم. چگونه با دست خالی می‌توانم به مادرم که رفته کمک کنم وشما را هم تنها نگذارم؟
چند بار نامه را عوض کردم ولی بازهم آن نبود که می خواستم. عاقبت به همین رضایت دادم و منتظر شدم تا از اداره برگردد. به محض اینکه وارد خانه شد به طرفش رفتم و نامه را به دستش دادم. بدون اینکه لباس عوض کند روی مبل نشست وآن را باز کرد. به چشم خودم دیدم دستمالی از جیبش در آورد و اشکش را پاک کرد.نترسیدم رفتم جلو بغلش کردم وبوسیدمش. دستهایش را گرفتم و از او خواستم کمکم کند.
گفت : من هم نگرانم. از نرمی و صبوریش سوء استفاده کردم.آخه وقتی که خشم دل آدم و پرمیکنه از مهر و عقل چیزی باقی نمی مونه. من نمی خواسم قبول کنم اشتباه کرده‌ام. با انکار کردنم زندگی رو برای همه سخت کردم. حالا قول می دم که وقتی پیدا ش کردیم تا وقتی که تودرس بخونی مخارجتون رو عهده‌ دار بشم."
برای اولین بار بود که نسبت به پدرم احساس نزدیکی میکردم. یادم آمد که دلش ولیعهد میخواسته بی اختیارگفتم :"پدر منم قول می دم ولیعهد شما بشم...."
با لبخندی که هم پر از مهربانی وهم پر از تلخی بود نگذاشت حرفم را ادامه بدهم و گفت: " ولیعهد راه بیفت بریم پیداش کنیم."

ماده 3 - والدین باید همیشه در هر تصمیمی که می گیرند، منافع کودک را در نظر بگیرند.
ماده 5 - لازم است کودکان از حقوق خود آگاه باشند.
ماده 9 - زندگی کردن با پدر و مادر حق هر کودک است.
ماده 12 - حق کودک است که همیشه نظر خود را بگوید و لازم است افراد مسن تر به نظر کودک توجه کنند.
ماده 18 - حق کودک است که در خانواده و با پدر و مادر خود زندگی کند.
ماده 19 - حق کودک است که از هر نوع آزار یا رفتار نامناسب در امان بماند.
ماده 39 - کودکان حق دارند که اگر با بی توجهی یا بی مهری یا خشونت روبرو شدند از سازمان هایی که از حقوق آن ها دفاع می کنند، کمک بگیرند.
ماده 40 - از نظر قانون، اگر کودک با بدرفتاری مواجه شد حق دارد از سیستم دولتی برای حفاظت از خود کمک بگیرد.
ماده 46 - حق کودکان است که از تمام حقوق مربوط به کودک آگاه باشند و افراد بالغ نیز باید به کودکان کمک کنند که از حقوق خود بهره مند شوند.