مهمان های ناخوانده

مهمان های ناخوانده

تنظیم متن: فریده فرجام
تصویرگر: جودی فرمانفرماییان

کتاب مهمان های ناخوانده داستانیست عامیانه چون گنج گرانبهائیست که از پیشینیان برای کودکان به جا مانده. این داستان توسط خانم فریده فرجام بازنویسی شده وتصاویر جودی فرمانفرمایان آن را کتابی دوست داشتنی وماندگار برای نسلها کرده است.

در یک ده کوچک ، پیر زنی زندگی می کرد.
این پیر زن یک حیاط داشت قد یک غربیل که یک درخت داشت قد یک چوب کبریت.
پیر زن بسیار خوشقلب و مهربان بود، بچه ها خیلی دوستش داشتند.
یک روز غروب وقتی آفتاب از روی ده پرید و خانه ها تاریک شد، پیر زن چراغ را روشن کرد گذاشت روی تاقچه. چادرش را انداخت سرش، رفت دم در خانه هوایی بخورد، آشنائی ببیند، دلش باز شود.
همینطور که داشت با بچه ها صحبت می گرد، نم نم باران شروع شد.
بوی کاهگل از دیوارها بلند شد.
پیر زن بچه ها را روانه ی خانه کرد و خودش به اتاق بر گشت.

باران تند شد. صدای رعد و برق ، کاسه کوزه ی روی تاقجه را می لرزاند.
پیر زن سردش شد، فکر کرد رختخوابش را بیندازد برود زیر لحاف گرم شود، که صدای در بلند شد:
تق تق تق
پیر زن به خودش گفت: "خدایا، کیه این وقت شب در می زنه؟" چادرش را سر کرد، دوید توی حیاط پشت در پرسید:
"کیه داره در می زنه؟"
"منم، خاله گنجیشگه، دارم زیر بارون خیس میشم؛ درو واکن."
پیر زن در را باز کرد و گفت: "بیا تو."
آب بارون از نوک گنجشگ می چکید:
چیک چیک چیک .
بالهایش به هم میخورد:
تیک تیک تیک.
پیرزن ، گنجشگ را بردتوی اتاق، یک تکه پارچه روی بالهای تَرَش انداخت . گنجشگ داشت با نوکش لای بالهایش را می خاراند که دوباره صدای در بلندشد:
تق تق تق
پیر زن دوید پشت در پرسید:
"کیه داره در میزنه؟"
"منم، مرغ پا کوتا، دارم زیر بارون خیس می شم، در و واکن."
پیر زن در را باز کرد و گفت:
" خب ، بیا تو."

پر های مرغ پا کوتا به هم چسبیده بود.
چشمهایش بیحال نگاه می کرد. پیر زن یک تکه پارچه پشت مرغ انداخت. مرغ هم کنار اتاق رفت پا بپا کرد تا خشک بشه.
پیر زن چادر خیسش را از سرش بر نداشته بود که دوباره صدای درآمد:
تق تق تق
پیر زن بی معطلی دوید پشت در، پرسید: "کیه داره در می زنه؟"
-"منم آقا کلاغه، دارم زیر بارون خیس می شم درو واکن."
پیر زن در را باز کرد و گفت : "خب، بیا تو."

کلاغ جستی زد تو، سرش را انداخت زیر، دوید توی اتاق. پیر زن یک تکه پارچه روی سر کلاع انداخت. قطره های درشت آب از دمش به سرو کله ی مرغ و گنجشگ پاشیده شد تا آمدند غرغر کنند.... باز شنیدند
تق تق تق
پیر زن رفت پشت درپرسید:" باز کیه در می زنه؟"
-"منم ، خاله گربه، دارم زیر بارون خیس می شم، درو واکن."
پیر زن در رو باز کرد و گفت: " خب، بیا تو."
گربه وارد اتاق شد. وقتی چشم گنجشگ و مرغ و کلاغ به گربه افتاد
چسبیدند به همدیگر و شروع کردند به لرزیدن.
گربه خندید و گفت:
"نترسید! ما همه اینجا مهمونیم، با همدیگر مهربونیم."
انها هم خیالشان راحت شد و دوباره مشغول چرت زدن شدند. پیر زن پشت گربه هم یک تکه پارچه انداخت. گربه هم چشمهایش را هم گذاشت و در گوشه ای مشغول پاک کردن دست و پاش شد.
پیر زن رفت که در اتاق را ببندد دوباره...
تق تق تق
پیرزن که میدانست مهمان دیگری زیر باران مانده رفت پشت در ، پرسید:" کیه داره در میزنه؟"
" منم سک پاسبون. دارم زیر بارون خیس می شم، در و واکن."
پیر زن در را باز کرد و گفت: " توام بیا تو."

دندانهای سگ به هم میخورد و صدا می کرد:
چریک چریک چریک
پیر زن او را به اتاق برد، یک شال گردن به گردنش بست و او را در کنار اتاق خواباند.سگ تازه داشت گرمش می شد و داشت پشت گوشش را می خاراند که باز صدای در بلند شد.
پیر زن که می دانست مهمان دیگری زیر باران پشت در مانده، رفت پشت در پرسید:
" کیه داره در میزنه"
-"منم آقا الاغه. دارم زیر بارون خیس می شم، در رو واکن."
پیرزن خنده اش گرفت، در را باز کرد و گفت:" بیا تو"

الاغ سمش رو به زمین کوبید، از خوشحالی جفتکی انداخت و پرید تو حیاط. پیر زن الاغ را به اتاق برد یک لحاف آورد روی گرده اش انداخت.
او هم رفت گوشه ی اتاق دراز کشید.
صدای در از هر دفعه بلند تر بگوش رسید:
تق تق تق
پیر زن رفت پشت در، پرسید:
"کیه داره در میزنه؟"
منم گاو سیاهه، دارم زیر بارون خیس میشم، درو واکن."
پیر زن در را باز کرد و گفت:
"خب توهم بیا تو."
گاو اول شاخهایش را از لای در آورد تو، بعد هیکل گنده اش را فشار داد و وارد حیاط شد.
وقتی مهمانها گاو را دیدند جا به جا شدند، گنجشگ پکی زد زیر خنده.
گاو سرفه ای کرد، رفت گوشه اتاق لم داد. پیر زن یک گلیم آورد روی گاو انداخت.
پیر زن رو کرد به مهمانها و گفت:" خب حالا همه با خیالِ راحت بخوابین، فردا صب که شد برین دنبال کارای خودتون. "گنجشگ، مرغ و کلاغ پریدند روی تاقچه ها خوابیدند.
گربه و سگ و الاغ و گاو دور اتاق خوابیدند.
پیر زن هم، که خیلی خسته شده بود، رختخوابش را وسط اتاق پهن کرد، لحاف را کشید سَرش و خوابید.
صبح روز بعد از بس پیر زن خسته بود، دیر از خواب بیدار شد، اما وقتی چشم هایش را باز کرد دید در خانه اش برو بیایی است.
الاغ سماور را آتش کرده و بالای سفره گذاشته. گربه داره چای دم می کنه. سگ حیاط رو جارو می کشه. کلاغ از صحرا چوب میاره. گاو هم پشت بام را بام غلتان می زند و مرغ به او کمک می کند.
پیر زن از سر و صدائی که در خانه پیچیده بود خوشحال شد.چادرش را سرش انداخت رفت نان سنگک خرید وبر گشت. همگی نشستند دورِ سماور، نان و چایی خوردند. گل گفتند گل شنیدند.

وقتی مهمانها چای تلخشان را هم خوردند الاغ گفت: "دیشب بارون می آمد ما هم جائی نداشتیم، اما حالا باید زحمتو کم کنیم بریم."
همه ی مهمانها که مهربانی پیر زن را دیده بودند، از فکر رفتن، غصه شان شد. پیر زن گفت: "اگه از دل من بپرسین، میخام که همه ی شما اینجا بمونین. اما حیاط من قد یه غربیله، جایی ندارم. اگه خاله گنجیشگه بتونه بمونه، آقا گاوه مجبور می شه بره."
گاو به فکر فرو رفت، به پیر زن نگاهی کرد و گفت:
" من که مو مو می کنم برات
خرمنو درو می کنم برات، بذارم برم؟
پیر زن از اینکه گاو را رنجانده بود، دلش گرفت و گفت:
"با وجود تنگی جا ، پهلوی من بمون."
گنجشگه زیر لب جیک جیک کرد و گفت:
"پیر زن جون! من که جیک جیک می کنم برات تخم کوچیک می کنم برات، بزارم برم؟"
پیر زن خنده اش گرفت و گفت: "تو که جای زیادی نمیگیری، بمون."
الاغ سرش را اینطرف آنطرف چرخاند و با تعجب گفت: "خب پیر زن!
من که عرّ عرّ می کنم همسایه خبر می کنم بزارم برم؟"
پیرزن دید الاغ ناراحت شده، گفت " خب تو هم بمون."
گربه دمش را جمع کرد و با قهر گفت:"من که میو میو می کنم برات
موشارو چپو می کنم برات بذارم برم؟"
پیر زن گفت پیشی جون غصه نخور... تو هم بمون."
کلاغ که دید همه دارند می مانند. صدایش را انداخت تو سرش و گفت:
"نفهمیدم؟ من که قار قار می کنم همه رو بیدار می کنم برات بذارم برم؟"
پیرزن گفت: "آقا کلاغه شلوغ نکن تو هم بمون."
مرغ گفت: "من که قد قد می کنم برات تخم بزرگ می کنم برات، بذارم برم.؟"
پیر زن گفت :" تو هم بمون."
سک دید همه ماندنی شدند، دمش را تکان تکان داد و گفت: "من که واق واق میکنم برات. دزد ا رو چلاق می کنم برات بذارم برم؟"
پیر زن گفت: "عیب نداره تو هم بمون."

پیر زن نگاه مهربانش را به یک یک مهمانها انداخت و گفت: "حالا که دلتون می خواد پیش من بمونین، باید دسته جمعی کمک کنین و برا خودتون اتاق بسازین تا همه مون به راحتی زندگی کنیم."
همه از سر سفره بلند شدند، بساط چای را جمع کردند و دنبال کارهایشان رفتند. از آن به بعد، سالهای سال همگی با هم به خوشی و خوبی زندگی کردند.