قلب گلی کوچولو

قلب گلی کوچولو
روشنک احدی

دختر کوچولو ای به اسم گلی بود با موهای صاف و لپهای با نمک. یه روز که همه جا خیلی خیلی ساکت وآروم بود صدایی رو شنید... خوب که گوش کرد متوجه شد اون صدا چیزی نیست جز تاپ تاپ قلبش.
درسته، قلب گلی کوچولو شروع می کنه به حرف زدن با اون. چون احساس می کنه اون احتیاج داره یه چیز ایی رو بدو نه.
ما هنوز نمی دو نیم قلب گلی چه چیز ایی رو به اون گفت یا از چه چیز با اون حرف زد ولی اینو می دو نیم که، از اون به بعد بود که گلی یه سری تصمیم گرفت. مثلا تصمیم گرفت هر چی آدم میشناسه توی قلبش جا بده و همه رو دوست داشته باشه، با همه مهربون باشه...
از اون ایی که اذیت می کردن هم خیلی متنفّر نشه. بعضی آدمها خودشون رو به زور جا می کردن اونجا و بعضی ها هم خیلی آروم می خواستن فرار کنن. ولی اون بی اعتنا به همه ی این چیزها، همه رو توی قلبش جا می داد.
گلی کوچولو دیگه تولد دوستاشو فراموش نمی کرد. براشان هدیه می خرید. سعی می کرد حواسش بیشتر به اطرافیانش باشه. بهشون توجه و رسیدگی کنه. با اینکه میدونست با این کار ممکنه درد و رنج بیشتری بهش برسه، چون بقیه ممکن بود نتونن اون رو همون قدر که اون دوست داره دوست داشته باشن چون اون قدر مراقب نبودن. ولی بازم به راهش ادامه می داد. و تا می تونست دونه های مهربونی رو پخش می کرد تو دل همه.
سعی می کرد به دوستانش کمک کنه اگه ناراحت و غمگین بودن خوشحال یا آرومش ون کنه.
یه لبخند بزرگ توی قلبش کشید و یه خط بزرگ روی غمگین بودن. تصمیم گرفت از این به بعد هر کسی رو که دید بهش لبخند بزنه.
سعی کرد به خاطر چیز ای کوچیک از کسی دلخور نشه تا قلبش سیاه و کدر نشه و سعی کنه آدمهایی که اذیتش می کنن رو ببخشد.
یه روز یه دستمال برداشت و افتاد به جون قلبش، و اونو حسابی گردگیری کرد.
هر جا بدی بود، اونو پاک کرد، به جای دشمنی، دوستی، به جای کینه، محبت و عشق توی دلش جا داد.
فهمید که ممکنه موجودات شریر توی دلش زندگی کنن ولی اون باید از اونها هم
خوب مواظبت کنه و دوستشان داشته باشه و گرنه اونا غرّش می کنن و وحشی میشن.
فهمید وقتی بیحوصله است می تونه از خودش بپرسه ببینه چه چیزی اونو ناراحت کرده. شاید جوابش یه گوشه از دلش قایم شده و به محض بیرون اومدن حوصلش هم بیاد سر جای اولش.
اینو هم فهمید که وقتی خیلی دلش گرفته یا غصه داره باید خودش مواظب خودش باشه. هر کاری رو که دوست داره برا خودش انجام بده. مثلا بره پارک که آروم بشه یا یه چیز کوچیک که خیلی دوست داره بخوره. مثل یه بستنی قیفی.
پس تصمیم گرفت که خودش رو خیلی خیلی دوست داشته باشه. آنقدر ر زیاد که حتی گاهی میرفت جلوی آینه و با خودش خوش و بش می کرد، و یه لبخند جانانه تحویل خودش می داد. یا گاهی محکم خودش رو بغل می کرد.
اینو هم یاد گرفت که باید قلب شو همیشه روشن نگه داره و این روشنی باعث میشه
اتفاقهای خوب بیاد تو زندگیش. این روشنی هم فقط با عشق به آدمها به وجود نمیاد. هر چی بیشتر آدمها رو دوست داشته باشه، قلبش روشنتر و گرمتر می شه... اون قدر گرم که حتی سرمای زمستون هم اذیتش نمی کنه و براش لذت بخش می شه. مثل یه پتوی گرم و نرم که تو سرما میری می خزی توش و بهش پناه می بری.
یاد گرفت که اگر کسی قلب شو شکست، از خودش پرستاری کنه تا اونو ترمیم کنه. به خودش یاد آوری کنه که خیلی آدم خوبی هست ، و دوست نداشتن و آزار دیگران چیزی از ارزش اون کم نمیکنه.
فهمید دردی که از رنج و ناراحتی دیگران توی قلبش به وجود می آد باید تحمل کنه و گرنه به مرور زمان قلبش سخت می شه و اون تبدیل به یه آدم بی رحم می شه.
اون هر شب به صدای قلبش خوب گوش می کرد.....
فهمید که تا وقتی قلبش نا آروم و کینه جوست و هر وقت که نامهربان میشه، اتفاقهای خوبی هم براش پیش نمیاد. اتفاقهای بیرونی درست مثل اتفاقهای درونی به وجود میان.
فهمید برای اینکه بتو نه با خدا حرف بزنه و خدا دعاهاشو برآورده کنه باید خیلی خیلی خیلی اونو باور کنه. اونوقت، اون قدر بهش نزدیک میشه که می تو نه در گوشی همه ی حرفا شو به خدا بزنه بدون اینکه کسی متوجه بشه و خدا هم با مهربونی، به حرفش گوش می ده و دعاهاشو برآورده می کنه.
یک چیز مهم دیگه هم بود که خیلی کمکش کرد و اون اینکه فهمید باید همیشه امیدوار باشه، فهمید امیدوار بودن کلیدی است که اون رو به تمام آرزوهای قشنگش می رسانه. با امید واری میتونه تا آسمانها بالا بره ولی اگه ناامید باشه همیشه اون پایین روی زمین می مونه چون فقط امید داشتن باعث میشه آدم حرکت و تلاش کنه. دیو ناامیدی ممکنه همیشه سر راهش قرار بگیره و اون رو از آرزوهایش دور کنه و ناامیدی چراغ قلبش رو خاموش و کم نور میکنه .
وقتی همه ی این کاراروکرد، قلبش پراز شکوفه شد و مثل خورشید می درخشید.
دیگه همون گلی قبلی نبود، صداهای قشنگی توی قلبش شنیده می شدن... زیبا مثل موجهای آروم دریا یا لطیف مثل بال زدن یه پروانه... چشمها شو که می بست همه چیز زیبا بود... دیگه صداهای مزاحم از بین رفته بودن و به جاش سکوت و آرامش حکمفرما شده بود. درست مثل بهشت.
دیگه هیچ چیزی از بیرون نمی تونست باعث ناراحتی او بشه چونکه اون توی قلبش یه دنیای آروم برای خودش درست کرده بود که موقع ناراحتی به اونجا پناه می برد.
گاهی بازهم صداهای مزاحم سراغش میآمدند، دیوها، هیولاها و... ولی اون دیگه خوب میدونست باید چیکار کنه ...دیگه با قلبش حسابی دوست شده بود و قلبش اونو از هرخطری دور نگه میداشت، دیگه صدای تاپ تاپ برای گلی غریبه نبود ، اون صدای دوستش بود یه دوست خیلی خوب که همیشه مراقب شه و اونو از خیلی خطرات دور می کنه و خیلی چیزها رو بهش می گه فقط به شرطی که خوب به حرفاش گوش کنه و بهش اعتماد کنه.

ماده سی و یکم – شما حق بازی و استراحت کردن دارید.