قلب سِلسِت

قلب سلست
آیدا بورتنیک
ترجمه: فریده شبانفر

مدرسه سلست دو حیاط بزرگ داشت که از حیاط جلویی آن  برای مراسم اداری استفاده میشد و در حیاط پشتی، معلم  شاگردان را مجبور میکرد که پشت سر هم و به فاصلۀ دستهایشان صف ببندند. بچه ها باید دستها را کاملأ کشیده تا سر شانۀ شاگرد جلوئی دراز میکردند بی آنکه آنرا لمس کنند ودر سکوت یک ساعت تمام روی پا بایستند. حتی یکبار برای دوساعت، ا لبته نه دوساعت کامل، بلکه دو زنگ تفریح سپری شد و چهار بار زنگ زده شد تا به آنها اجازه دادند به کلاس برگردند. بعد دخترهای کلاسهای دیگر که هنگام زنگ تفریح اول خندیده بودند انگارهیچ اتفاقی نیفتاده است، در زنگ تفریح دوم از بازی محروم شدند، پشت به دیوار ایستادند و به صف راست دخترها نگاه کردند که پشت سرهم، به فاصلۀ بازوهایشان، میان حیاط ایستاده بودند. و هیچکس نخندید. و وقتی معلم دست زد تا بگوید تنبیه تمام شده ، سلست تنها کسی بود که تکان نخورد، دستهای خسته اش را کش و قوس نداد، شکایت نکرد، بازویش را نمالید، و سر افکنده بسوی کلاس راه نرفت. وقتی همه روی نیمکت هایشان نشستند، سلست بی صدا چنان به معلم خیره شد. که عادت داشت به کلمات روی تختۀ سیاه خیره شود، کلماتی که معنی آنها را نمی دانست و منظور اصلی آنها را نادیده می گرفت. آنشب وقتی برادر کوچکش را توی تخت می گذاشت، کودک باز پرسید، "من کی مدرسه میرم؟"  اما سلست نخندید و به جواب آن فکر نکرد. بنا به عادت ، وقتی حس میکرد برادرش چقدر کوچک است و چه کم میداند، کمی کنار او نشست و او را سخت تر از همیشه در آغوش خود فشرد چون ناگهان او را میان حیاط مدرسه در نظر آورد که در صفی از کودکان که همه مثل خودش کوچک بودند، بازویش را دراز کرده بود و فاصله اش را اندازه میگرفت، بدنش منقبض شده بود، احساس سرما و خشم میکرد و می ترسید. حالا سلست می دانست که اگر معلمش بار دیگر سر کلاس خشمگین شود چه باید بکند. سلست دستش را دراز نکرد. معلم دستورش را تکرار کرد و با حیرت به او خیره شد. اما سلست دستش را بلند نمی کرد. معلم به سوی او آمد و با تعجب از او پرسید چه شده است. و سلست به او گفت چه خبر است. به او گفت که پس از تنبیه بازو ها درد می گیرند، همه بچه ها سردشان میشود و می ترسند. گفت کسی مدرسه نمی رود که آزار ببیند، سردش بشود و بترسد. سلست صدای خود را نمی شنید، اما حرف که میزد صورت معلم را میدید، که به نظرش عجیب می رسید، قیافه ای ترسناک بود. دوستانش پس از کلاس به او گفتند که صدایش درهنگام حرف زدن خیلی بلند بوده، اما نه مثل فریاد، بلکه خیلی بلند. مثل وقتی که آدم شعری بلند را در حیاط مدرسه روی صحنه می خواند. مثل  وقتی که کسی میداند که در مراسمی  رسمی شرکت میکند و حرفهای مهمی گفته میشود، در بارۀ چیزهایی که در گذشته ای دور پیش آمده، چیزهایی که آدم همیشه به یاد می آورد، چون  دنیا را جای بهتری برای زندگی کرده اند، جایی بهتر از گذشته.  بعد تقریبأ همۀ دختر ها دست هایشان را پائین آوردند و به سر کلاس بر گشتند. ومعلم یادداشتی با جوهر قرمز در دفتر مشق سلست نوشت. وهنگامی پدرش پرسید در مدرسه چه کرده وسلست برایش آنچه را پیش آمده بود گفت، پدر زمانی دراز به او خیره شد، انگار او را نمی دید، انگار به چیزی در درون او یا فراتر از او خیره شده بود. پس از آن به او لبخند زد و بی آنکه چیزی بگوید دفتر را امضأ کرد. و وقتی سلست امضای او را با کاغذ خشک کن خشک میکرد، پدر سرش را با مهر نوازش کرد، مثل  اینکه سر او چیزی بسیار بسیار شکننده بود که دستی سنگین آنرا می شکست. آنشب سلست بخاطر احساسی غریب در درونش نتوانست بخوابد. حسی که وقتی از بلند کردن بازویش خوداری کرد شروع شد، درست وقتی با دیگران در صف ایستاده بود. حسی که در سینه اش پدید آمد ورشد کرد. حسی که می سوزاند ولی دردناک نبود. و پیش خود فکرد کرد اگر دستها، پاها و دیگر اعضا بدن رشد میکنند حتما آنچه هم در درون آدم است رشد خواهد کرد. وقتی دست و پا بی آنکه ما آگاه باشیم، کم کم و موازی هم رشد میکنند، شاید قلب با جهش رشد میکند. و بنظرش رسید که فکرش منطقی است . قلب وقتی رشد میکند که آدم کاری میکند که قبلأ نکرده است، وقتی که چیزی را یاد می گیرد که پیش تر نمی دانسته، زمانی که چیزی متفاوت و بهتررا برای اولین بار حس میکند. و آن حس غریب دیگر برایش ناشناس نبود. و بخودش قول داد که قلبش همیشه رشد کند.

ماده 5 - کودکان باید نسبت به بی حرمتی، مزاحمت و عذاب کشیدن آگاه باشند و حق دارند نسبت به این موارد ایستادگی کنند.
ماده 29 - تحصیل کودک باید استعداد و قدرتهای ذاتی او را پرورش دهد. افزون بر این کودک باید یاد بگیرد که در آرامش زندگی کرده در حفظ محیط زیست بکوشد.