عروسی ثامنه

عروسی ثامنه
م ص

هنوز خوب به یاد دارم، درست چند روز قبل از عقد ثامنه، من و ثامنه که با هم مدرسه میرفتیم و دوست نزدیک بودیم یواشکی رفتیم در صندوقخانه زن آقا عمو تا ترشی پیاز بدزدیم. من همیشه آماده سر زدن به این صندوقخانه بودم، بوی خیلی خوبی میداد. همه چیز مرتب، ردیف و تمیز رو قفسه چیده شده بود. چون صندوقخانه در زیر زمین بود، همیشه خنک و کمی هم تاریک بود. چه جور بگویم در آن فضا حس خوبی داشتم. حس می کردم من ملکه ام و تمام وسایلی که آنجا چیده شده درباریان بی صدای منند. صندوقخانه برایم بوی ادویه فروشی های بازار را میداد. حالا دیگر نه این بو را دوست دارم و نه آن صندوقخانه را. من در عالم خودم بودم و هیچ صدائی نشنیدم ولی ثامنه شنید که مادرش او را صدا می زد. ثامنه داشت دستم رو می کشید و می گفت : "بیا تا لو نرفتیم از اینجا فرار کنیم. اگر بفهمند کتک رو شاخ مونه. با من بیا بریم ببینم مامانم چکار دارد. بعد خونه ما با هم بازی می کنیم."
من پیش مادر بزرگم زندگی می کردم واو هیچ وقت کار به کارم نداشت. فقط باید صلات ظهر دست شسته سر سفره نشسته باشم. هنوز تا ظهر خیلی مانده بود. با ثامنه رفتم خونه او. معلوم شد ثامنه باید زود بره حمام چون عصر فامیل آقای افضلی می آمدند دیدن آنها.
فقط چند روز بعد بود که مامان ثامنه گفتن :"امشب مجلس عقد داریم."
طفلک، ثامنه هی بالا و پائین می پرید و می گفت: "من هم می آیم، منم ببرین. " زن عمو می خندید و می گفت: "چرا نبریم؟ حتما تو رو می بریم . موهایت را قشنگ شونه می زنیم، لباس نو می پوشی، تور رو سرت میندازیم. "
نه من نه ثامنه هیچکدام باور نکردیم و درست نفهمیدیم چی میگن. خیال می کردیم شوخی می کنن.
همان روز من از دور دیدم خونه آقا عموم خیلی شلوغ بود. بیشتری ها غریبه بودن. یکی صندلی و میز می آورد. چند تا مرد قالی می بردن. رفتم نگاه کنم دیدم زنا تو اتاق میوه می شستن و تو ظرف می کردن ..
از مادر بزرگم که شیرینی می چید پرسیدم : "اینجا چه خبره؟"
مادر بزرگم نکاهم کرد و گفت:" یعنی تو نمیدونی؟"
پرسیدم: “چی رو نمیدونم؟"
او بر گشت گفت: “بسه! خود تو به کوچه علی چپ نزن."
من به التماس افتادم :"یعنی چی؟ چه خبره؟ برام بگین؟"
مادر بزرگم جواب دادن: "یعنی تو که مدام با ثامنه بازی می کنی و دوست جون در یک قالب هستیی نمیدونی امشب عقد ثامنه است؟
پرسیدم:" ترا خدا؟ راست میگین ؟ داماد کیه؟"
مادر بزرگم باورش نشد. دوباره پرسید : "مگر ثامنه بتو نگفته؟"
- "نه به خدا . خودش به من حرفی نزده."
مادر بزرگم تو چشمام نگاه کرد و سفت و سخت سفارش کرد که باید راز نگهدار باشم و هیچی به او نگویم. چون حتما یک دلیلی هست که از او پنهان کردن. میدونستم باید ثامنه را ببینم و بفهمم قضیه چیه.؟
تا از جا بلند شدم بروم خانه آقا عمو، مادر بزرگم گفت: همین جا بمان به من کمک کن. آن ظرف را بیار، آن دستمال را بده، چاقو کجاست؟... همینطور کار بود که باید انجام می دادم. بعد هم باهم رفتیم حمام تا برای مراسم عصر آماده بشیم.
عصر که رفتیم خونه آقا عمو دیدم همه جا چیده شده، یک عالم هم مهمون غریبه آمده بود. خونچه نون و پنیر و کاسه نبات را هم کنار سفره عقد دیدم. همه که آمدند، ثامنه بزک کرده و با کفش پاشنه بلند، سرش پائین بود و به هیچکس نگاه نمیکرد وارد شد. همه چیز برایم عجیب وغریب بود. گیج شده بودم. باورم نمیشد که ثامنه دوست خودم باشه. ناگهان ده سال یا بیست سال بزرگ شده بود. میخواستم بدوم پیش او بشینم. مادر بزرگ با چشمش به من دستور داد تکان نخور.
شلوغی مهمان ها، بوی دود اسفند و سر و صدای ضبط صوت اینقدر بلند بود که صدا به صدا نمی رسید. مثل بازار بود. عاقبت آقا دعا خواند و از عروس پرسید شما راضی هستین؟ مردم جواب می دادن عروس رفته گل بچینه. ثامنه سرش را بلند کرده بود، با نگاهش تو باغچه دنبال عروس واقعی می گشت. عاقبت فهمید خودش باید بگوید بله.
بله روگفت و همه کف زدند و هوار کشیدن. نقل رو سرش ریختن و شیرینی پخش کردن. من پرسیدم "داماد کو؟" آقائی که کنار ثامنه نشسته بود از آقا عموم هم پیرتر بود. یک مرد پیر قد بلند و باریک با لبهای نازک و سیاه. باورم نمیشد حال خودم خوب نبود. همه چیز خیلی تند اتفاق افتاده بود ومن گیج بودم. صورت گرد ثامنه با چشمهای قهوه ای و گونه های صورتی با تور سفید روی سر ش به نظرم شکل فرشته می آمد. معصوم و بیگناه بی خبر از همه جا.
آخر شب که عروس و داماد را دست به دست دادند تا من را دید انگار جان گرفت و صدایش در آمد داد زد: "مهین بخدا میترسم. تو با من بیا. ترا خدا بیا."
من نمیدانستم چکار باید بکنم. خوب بود نزدیک مادر بزرگم بودم. دستم را گرفتن و گفتن:" ترس او می ریزه. تو پیش من امانت هستی. هیچ جا نمیری."
بعد شنیدم تا صبح خیلی ترسیده بود و تا توانسته بود داد و بیداد کرده بود. به ثامنه بد گذشته بود، صبح او را برده بودند بیمارستان. بعد هم رفت مسافرت. چند ماه بعد که برگشت آمد خانه خودشون. دیگر ثامنه همان کسی که من می شناختم نبود. اصلا با هیچ کس حرف نمیزد. مجسمه شده بود. همه را نگاه می کرد اما هیچکس را نمی دید. زن عموم مدام اشکهایش را پاک می کرد. مادر بزرگم استغفار می فرستاد. آقا عمو تسبیح می گردون و معلوم بود خیلی ناراحت و پشیمان شده که دختر یازده ساله را شوهر داده. من حسابی دست و پام را گم کرده بودم. تو عالم هیچ دوستی جز او نداشتم. دلم خون بود و هنوز هم از او خجالت می کشم. از خودم مدام می پرسم چرا وقتی بهترین دوستم و دختر عموم می ترسید و از من کمک میخواست به او کمک نکردم.

ماده چهارم – هر دولتی موظف است در اجرای حفظ حقوق کودک کوشا باشد. وظیفه دولت است به والدین کمک کند تا محیطی برای حد اکثر رشد کودک وجود داشته باشد.
ماده پنجم – خانواده شما مسئول است تا با حقوق خودآشنا شده و از آن استفاده کنید و حقوقتان رعایت شود.
ماده نوزدهم – شما حق دارید از هر نوع رفتار ناشایست یا آزار دهنده برای جسم و روحتان محفوظ بمانید.
ماده سی و جهارم – حق شما است که از آزار جنسی گریزان باشید.