عروسک انگشتی

عروسک انگشتی
محمدرضا مرادی

نیم ساعت می شد که شامش را خورده بود. در هوای تاریک روشن و سرد غروب، در حیاط نشسته بود و با اسباب بازی هایش بازی می کرد. چند بار برگشت و به عروسک های انگشتی اش نگاه کرد. چانه اش می لرزید و ابروهایش در هم گره خورده بودند.
با هر بار نگاه کردن به عروسک ها، دلش شور می زد و با ور رفتن به وسایل دیگر می خواست خودش را آرام کند. اما فکر آنها رهایش نمی کرد و هر بار بی رحمانه تر به سراغش می آمد.
از جایش بلند شد. چرخی در حیاط زد. همه جا تاریک بود و چراغ های کوچه، فضا را نیمه روشن نگه می داشتند. وسط باغچه درختی تکیده مثل مترسک در جای خود غمگین ایستاده بود. سایه اش روی دیوار افتاده بود و تناسب عجیبی با صدای جیرجیرک زیر علف ها داشت.
نگاهی به اطرافش انداخت. لب هاش را روی هم فشار داد و بغضش را در گلو نگه داشت. با پاهای لرزان به سراغ اسباب بازی هایش برگشت و گودال کوچکی حفر کرد.
اولین قطره اشک روی گونه اش غلطید. زل زد به عروسک های انگشتی. سه عروسک کوچک کنار هم. آنکه شبیه مرد بود و نقش سبیل پر پشتی در صورت داشت را برداشت و داخل گودال انداخت. سرعت اشک هایش بیشتر شد. با عجله مشت مشت خاک رویش ریخت و گودال را پر کرد. عروسک دفن شد و بی اختیار به هق هق افتاد.
عقربه ها ساعت دوازده را نشان می دادند. خانه تاریک بود و تیک تیک ساعت به سکوت مطلق شب تلنگر می زد. کلید داخل قفل چرخید و مرد داخل حیاط شد. از کنار باغچه و اسباب بازی ها بی تفاوت گذشت و رو به روی در ورودی ساختمان کفش هایش را در آورد.
زن، سیاهی راهرو را شکافت و مقابلش ایستاد.
- دوباره که دیر کردی!
- چی کار کنم!؟ کارم طول کشید.
- حتما باید صبح زودم بری!؟
- آره.
- می دونی چند روزه که نه تو بچه ات رو دیدی نه اون تو رو؟
- خب! می گی چیکار کنم؟ زندگی همینه دیگه. خرج داره.
زن رویش را برگرداند. مرد دنبالش راه افتاد. بی هیچ حرفی وارد آشپزخانه شدند. در اتاق بغلی بسته است. پسر پنج ساله ای که انگشست شستش را می مکد، خوابیده است.

ماده نوزدهم – شما حق دارید از هر نوع رفتار ناشایست یا آزار دهنده برای جسم و روحتان محفوظ بمانید.