شما را عوض می کنم

شما را عوض می کنم
عاطفه جمالی

امروز شنبه است.عصر است.دوست دارم مامان با من بازی کند،کمی ،نه زیاد زیاد.مامان غر می زند می گوید:« خودت بازی کن. من خسته ام. از صبح سر کار بودم حالا هم که میخوام یه کم استراحت کنم تو مزاحمم میشی.» مامان خیلی حرف های دیگر هم می زند. صدایش را خوب نمی شنوم. من مزاحم به اتاقم می روم تا تنها بازی کنم.مامان را تبدیل به گنجشک می کنم در قفس می گذارمش. مامان گنجشکه ی من در قفس مدام جیک جیک می کند. حوصله ی جیک جیکش را ندارم.قفسش را در بالکن می گذارم.
امروز شنبه است.شب است.بابا تازه به خانه آمده.دارد فوتبال تماشا می کند. می خواهم تاب بازی کنم،اما یکی باید تابم بدهد.«بابا میشه تابم بدی؟»
-«وقت گیر آوردی بچه؟!» بابا در حالیکه چشمش به تلویزیون است مرا یکبار محکم تاب می دهد. می ترسم..«پاهاتو تکون بده خودت تاب می خوری.» پاهایم را تکان می دم اما تاب نمی خورم!!بابا را عنکبوت می کنم. وقتی دارد از تارش تاب می خوره، تارش را پاره می کنم تا زمین بخوره. بابا عنکبوت بدجوری ترسیده.

امروز یکشنبه است. صبح است. وقتی خورشید درآمد،مامان مرا با عجله بیدار می کند. من خسته ام. حوصله ندارم. مامان با عصبانیت مرا از رختخواب بیرون می آورد. دیرش شده، به زور لباسم را تنم می کند. حوصله ندارم. گریه میکنم. مامان موهای مرا با عجله شانه می کند و وقتی از گریه های من کلافه می شود شانه را به دیوار می کوبد. مامان را به جوجه تبدیل می کنم و در یک کارتن می گذارم. شب که خواب است چندبار از کارتن بیرونش می آورم و هی تکان تکانش می دهم.
امروز یکشنبه است. ظهر است. بابا مرا از مهدکودک به خانه می آورد. می گوید:«تا تو لباست را عوض کنی من هم ناهار را گرم می کنم.» سعی می کنم بلوزم را در آورم، اما اتفاق بدی می افتد، سرم از یقه اش که خیلی تنگ است در نمی آید. جیغ می زنم و گریه می کنم. بابا می آید و کمکم می کند. می گوید«از پس انجام کارهای ساده هم بر نمی آیی.» بابا را ملخ می کنم. همین که خواست بپرد،پتویی رویش می اندازم. بابا ملخ خیلی می ترسد. می خواهد از زیر پتو فرار کند اما نمی شود. وقتی حسابی خسته شد پتو را از رویش کنار می زنم. چشمان بابا ملخ خیس است.

امروز دوشنبه است. چون بابا خانه نیست مامان مجبور است برای اینکه تنها نباشم مرا با خودش به خرید ببرد. مامان مرا تند تند از این مغازه به آن مغازه می برد و وقتی خسته می شوم و نق می زنم او هم نق می زند و چند تا بچه ی دیگر را که نق نمی زنند به من نشان می دهد. مامان را به لاک پشت تبدیل می کنم و می گذارم با لاک پشت های دیگر مسابقه بدهد و وقتی عقب می ماند تنبیهش می کنم وچند بار روی لاکش می زنم .
امروز دوشنبه است. شب است. بابا برگشته، از او می خواهم که برایم قصه بخواند. بابا کتابم را برمی دارد و بی حوصله روی تخت کنارم دراز می کشد. بابا یک صفحه از کتابم را دور از چشم من جا انداخت. گفتم:«بابا این صفحه رو نخوندی!» ولی بابا گفت:«خوندم تو حواست نبود.» من بابا را مجبور کردم که آن صفحه را بخواند. آخه بابا گاهی که کتابها طولانی بودند این کار را می کرد. بابا را تبدیل به چوپان کردم. اما وقتی دروغ گفت حرفش را باور نکردم. برای همین بابا از همان اول چوپان دروغ نگو شد.

امروز سه شنبه است. مامان دارد کیک درست می کند. امشب مهمان داریم. می خواهم به او کمک کنم اما می گوید من همه جا را کثیف می کنم. حوصله ی خرابکاری های مرا ندارد. باید بروم تلویزیون ببینم یا اجازه دارم با کامپیوتر کار کنم. نباید توی دست و پا باشم. مامان را به گربه تبدیل می کنم. کلاف کاموا را آنقدر بالا نگه می دارم که نتواند با چنگولش بگیردش و سر گرم شود. مامان گربه وقتی خسته شد، از اتاق بیرونش می کنم.

امروز سه شنبه است. شب است. مهمان ها آمده اند. هر چقدر بابا اصرار می کند به دوستش سلام نمی کنم. تازه وقتی سیگار می کشد می گویم که فقط دزدها سیگار می کشند. وقتی مهمان ها رفتند بابا عصبانی بود. ظرف ها را با عصبانیت می شست. گفت:«بچه های مردم را که می بینی کیف می کنی. مودب،با تربیت. پس تو مهد چی به شما یاد می دند. تو نمی دونی که نباید به مردم بگی دزد! حرف بدیه؟» بابا را به طوطی تبدیل می کنم. چندتا کلمه یادش می دهم و از او می خواهم به دوستانم سلام کند. اما بابا طوطی فقط جیغ می زند. از دستش دلخورم. انگار توی مهد کودک طوطی ها هیچی بهش یاد ندادند.

امروز چهار شنبه است. مامان مرا به حمام می برد. شامپو را دوست ندارم. جیغ می زنم. مامان می گوید فقط یک دقیقه طول می کشد. بچه های کوچولو هم به اندازه من از حمام و شامپو نمی ترسند. چشمم می سوزد. مامان می گوید تمیز و خوشگل شده ام. مامان را به یک عروسک چشم باز تبدیل می کنم. مامان عروسکی من حمام را دوست ندارد اما من روی سرش آب می ریزم و می گذارم شامپو توی چشمش برود. مامان اصلا خوشگل نشده چشمانش قرمز قرمز است.
امروز چهارشنبه است. عصر است. بابا مرا به پارک می برد تا دوچرخه سواری یادم بدهد. دوچرخه سواری بدون چرخ کمک خیلی سخت است. بابا اول کمی کمکم می کند و بعد ولم می کند تا خودم بروم، اما من می ترسم و زمین می خورم. زانویم زخمی شده است. بابا می گوید: «هم سن من که بوده خیلی کارهای سخت تر از این را خودش تنهایی انجام می داده است.» بابا را به یک جوجه کلاغ تبدیل می کنم. وقتی مامانش نیست او را از توی لانه برمی دارم و مجبورش می کنم از بالای درخت پرواز کند. جوجه کلاغ پرواز بلد نیست اما من پرتش می کنم. بال بابا جوجه کلاغ می شکند.

امروز پنجشنبه است. مامان مرا به کلاس زبان می برد. در تاکسی با یک خانم حرف می زند می گوید «بچه فقط دردسر است. یکی کافیه برای هفت پشت!» مامان را به یک دختر بچه تبدیل می کنم. به زور کلاس می برمش به زور خرید می برمش. به زور حمام می برمش. باهاش بازی نمی کنم. گاهی هم می گویم تو دردسری.
امروز پنجشنبه است. بابا با تلفن صحبت می کند. با دوستش درد دل می کند. می گوید:«باور کن وقت ندارم.مگه این بچه برای آدم وقت می ذاره.» بابا را به یک پسر بچه تبدیل می کنم. تابش نمی دم. برایش کتاب نمی خوانم، لباسش را عوض نمی کنم، سوار دوچرخه بدون چرخ کمکی اش می کنم. به همه دوستانم هم می گویم بچه ها وقت آدم را می گیرند.

امروز جمعه است. مامان خانه است. خسته نیست. با من بازی می کند نه کمی، خیلی زیاد. با هم نقاشی می کشیم. شیرینی می پزیم. اصلا هم نمی گوید بچه ها دردسرند.
امروز جمعه است. با بابا کتاب می خوانیم. قایم باشک بازی می کنیم. دوچرخه سواری می کنیم. اصلا هم نمی گوید بچه ها وقت آدم را می گیرند.
امروز مامان و بابا را به هیچ چیز تبدیل نمی کنم. فقط با یک چسپ، محکم جمعه را به آنها می چسپانم...


ماده دوم – این حقوق به همه کودکان دنیاتعلق دارد. پدر و مادرشان هر کس باشد در هر مملکتی زندگی کنند، هر زبان یا مذهبی داشته باشند، پسر یا دخترباشند با فرهنگهای خاص خودشان، کودکان معلول وکودک چه ثروتمند باشد یا تهی دست با هیچ کودکی به هیچ دلیلی نباید رفتارنا عادلانه داشت.
ماده سوم - تمام افراد بزرگسال باید منافع کودک را در نظرگرفته، فکر کنند تصمیم انها چه تاثیری در زندگی کودک دارد.
ماده 19 - بد رفتاری و آزار کودکان پذیرفته نمی شود.
ماده 31 - بازی کردن و استراحت کردن حق همه کودکان است.
ماده 27 - کودکان باید حق داشتن شرایط خوب برای گسترش توانائیهایشان را داشته باشند.
اینکه والدین وقت ندارند با کودک صرف کنند نکته قابل توجهی است. روز جمعه در این خانواده صلح و صفا و محبت جاریست.