سامورائید چوپان

سامورائید چوپان
هایدی گرم
مترجم: مهدی سرمدی راد

در روستایی پر از تپه، پسربچه ای شبیه بیشتر پسربچه های دنیا، با والدین، برادران و خواهرانش زندگی می‌کرد و در انتظار این بود که روزی او نیز بزرگ شود، در خانه و مزرعه کمک می‌کرد و به مدرسه می‌رفت. او نیز مثل همه پسربچه‌ها و دختربچه‌ها گاهی اوقات، ناخواسته خراب کاری هم میکرد، ولی نه زیاد، در حد قابل بخشش، طوری که همه سامورایئد را دوست داشتند.
همین که سامورائید وارد کلاس میشد و شروع به ورق زدن صفحات کتاب درسی میکرد، چیزی غیر عادی روی میداد. آیا این ناشی از تراشه‌های مداد تازه تراشیده شده بود، که بویش به مشامش می‌رسید؟ یا از زیر و بم صدای معلم بود که درس را توضیح می‌داد. انگار سحر و جادو می‌شد؛ سامورایئد با این افسون، قدبلندتر، عضلانی و سنگین‌تر و در عین حال سبک تر میشد، سامورایئدی درشت اندام، غول پیکری که بازی‌کنان از دنیایی به دنیای دیگر می‌پرید، معمَاها را به وضوح می‌دید، همانطور که مملو از هوش و ذکاوت و حسن و خوبی می‌شد، گذشته و حال کشورها و موجودات را می‌شناخت.
ولی وقتی کلاس به پایان میرسید، سامورایئد دوباره به همان پسربچه معمولی تبدیل می‌شد. کلاس هم شکل یک ساختمان روستایی کوچک را به خود میگرفت. و هیچ‌کس متوجه تغییر شکل شگفت‌انگیز و پی‌درپی قهرمان ما نمی‌شد.
تا اینکه روزی فقر در تپه ها بیش از پیش دامن‌گیر روستائیان شد. در این شرایط، همیشه رفتن به مدرسه برای همه ممکن نیست. بچه های کوچکتر باید با کارکردن، از دوش والدین بار بردارند، تا همه خانواده به کمک همدیگر اوضاع سخت را پشت سر بگذارند. متاسفانه نتیجه آن اغلب ترک تحصیل است. ساموریئد با دست‌ های کوچک و کودکانه‌اش به کارهای کوچک کشاورزی می‌پرداخت، او دامنه‌ها و کوه‌ها را با پاهای کوچکش پشت سر می‌گذاشت، این‌سو و آن‌سو هیزم جمع می‌کرد، که در دسته‌های کوچک به خانه نقلی که در آن زندگی می‌کردند می‌آورد. او همچنین از بُزها مراقبت می‌کرد؛ آن‌ها را به درَه‌های وحشی و کوچک می‌برد که در آن آب و توت، گیاهانی که آب نمیخواهند و حتی درختچه های زمختی که بزها از چریدن درآنها لذت می‌بردند،راهنمائی می کرد. چوپان بودن دلپذیر بود، ولی سامورایئد از این زندگی خسته شده بود و خیلی دوست داشت دوباره به مدرسه برود.
او فکر کرد:
ـ مدرسه همان خودآموزی دروس با خواندن کتاب‌هاست. بنابراین، با گرفتن کتابهای درسی ، همچون سابق غول پیکر می‌شوم.
او در حالی که گلَه به دنبالش می‌آمد، نزد همشاگردی‌های سابقش رفت، به بُزها فرمان داد که بدون چریدن در اطراف خانه‌ها، با وجود کلّی چمن خوشمزه که حیوان ها را وسوسه میکرد، منتظر او بمانند، و از همکلاسی های قدیم با احترام درخواست کرد که کتابهایشان را به او قرض بدهند. آن‌ها با کمال میل پذیرفتند . سامورائید بعد به تنهایی در تپَه‌ها با گلَه‌اش نشسته بود، کتابها را یاز کرد و آماده غول پیکر شدن شد، تمام صفحات کتاب درسی را ورق زد. اما بر خلاف انتظارش متاسفانه پسربچَه‌ا‌ی مثل بقیه بچه ها که در تپه ها داشت کتاب می خواند باقی ‌ماند.
دوباره فکر کرد:
ـ پس بدون معلم و دانش آموزان، از سامورائید غول پیکر، خبری درکار نیست. من معلم می‌شوم و این بزها شاگردان من خواهند بود.
او به بزها فرمان داد که دور او جمع شوند. آن‌ها با بی‌اعتمادی حرف گوش می‌کردند و او به سختی نظم و انضباط را بین شان برقرار میکرد؛ سرانجام با یک صدای زیبای استادانه شروع به درس دادن کرد. کلمات کتاب درسی در گوش ها طنین انداز شد ولی سامورائید پسربچه‌ای کوچک باقی ماند که کتاب درسی را برای بزها می‌خواند. بزها که میدانستند صفحات خوشمزه کتاب به عنوان آب نبات بین آن ها پخش نخواهد شد، به دنبال غذای روزانه پراکنده شدند، به جز یک بزغاله سفید که ردیف اول نشسته بود و با علاقه به درس گوش میداد.
سامورائید باز فکر کرد : اگر بزها را سر کلاس در مدرسه ببرد، باز سحر و جادو بر قرار میشود ؟ ولی این فکر را هم کنار گذاشت چرا که معلم هرگز چنین اجازه ای به او نمی داد. ساده تر این بود که از پدرش بخواهد که اجازه دهد به زودی به کلاس درس برگردد، حتی گهگاه، یا یک روز کوتاه.
پدر موافق بود، اما معلم مدرسه راضی نبود:
معلم میگفت برای یادگیری صحیح دانش آموز باید درسها را هر روز دنبال کند. این طور است که به کلاس های بالاتر راه پیدا می کند و در امتحانات موفق می شود. متأسفم، چون تو پسر باهوشی هستی، اما اگر مرتب نیابی آمدن به مدرسه فایده ای ندارد.
برای سامورائید «کلاس بالاتر»، «امتحانات» معنی نداشت ، اوفقط یک چیز می خواست و آن غول پیکر شدن دوباره بود، پاسخ معلم فقط این بود: بدون هر روز آمدن، مدرسه بی مدرسه.
روستاییان، وقتی می دیدند که سامورائید با بزها به تپه ها می رود، او را تحسین می کردند و به او می گفتند:
- تو به پدرت کمک می کنی، تو خانواده ات را پشتیبانی می کنی، تو مفید هستی. مدرسه برای کودکان ثروتمند است، تو فقیر ی اما پسر بسیار شجاعی هستی.
او از شنیدن این حرفها احساس غرور می کرد و لی خودش را با این فکر راضی می کرد:
- اگر برای همیشه غول پیکر شوم
چطور میتوانم وارد خانه کوچکمان شوم؟ در نگهداری از بزها هم با ان قد بلند نمیتوانم به پدرم کمک کنم، آنقدر قد بلند می شوم که آن ها را روی زمین نمی بینم و ممکن است آنها را زیر پایم له کنم. همچنین غیر ممکنه که برای هیزم جمع کردن بتونم زیر درختان جنگل بروم. چگونه می توانم با دستان بزرگ اندازه اتوبوس و پا به آن بزرگی کار کشاورزی کنم؟
با این وجود او در فکر روزهای قبل از بی پول شدن پدرش بود که سر کلاس فضا بازمی شد، چشم اندازی از دهکده با ساکنین آن جلوی چشمانش دیده می شد، مغزش به راحتی مشکلات املاء و حساب را برطرف می کرد و او بر فراز همه تپه ها قرار داشت.
او روز به روز لاغرتر می شد. وقتی مثل یک چوب لباسی لاغر شد، پدر و مادرش احساس خطر کردند و او را نزد پزشک بردند.
پزشک اورا معاینه کامل کرد و گفت:
- با اینکه این پسر بچه زندگی سالم و مفیدی در تپه ها دارد، دچار ضعف و کم خونی شده است.
او داروهایی را تجویز کرد که برای خرید آن ها باید پول خرج می کردند که نداشتند. طفلک، سامورائید روز به روز باریک تر می شد، و به زودی چون صفحه کاغذ لاغر شد. او را نزد معلم مدرسه بردند که آموزشش شگفتی می آفرید.
معلم سؤال هایی پرسید و با استفاده از تجربه آموزگاری اش اعلام کرد:
- این پسر بچه از محروم بودن از مدرسه رنج می برد، او باید به کلاس من بازگردد!
همین طور هم شد. روستاییان ترتیبی دادند که در کارهائی که میکرد به نوبت جایگزین او شوند تا او بتواند باز به هم شاگردی های قبلی ملحق شود.
او دوباره سحر و جادو شد. همان طور که بر نیمکتش نشسته بود، کتاب های درسی را ورق می زد و بوی مدادهای تازه تراشیده شده در هوا پخش بود و صدای معلم که درس را توضیح می داد در گوش ها طنین انداز می شد، سامورائید حس کرد که باز بزرگ شد، آنقدر که نگاه افکارش همه فضایی را که آدم ها در آن زندگی میکنند، در بر گرفت و با یک نوک پا از بیست مرز عبور کرد...
اما وحشت و شگفت از این که او غولی بود که از فرط باریکی کوچکترین نسیمی او را چون جامه ای سبک، پرده ای نازک یا آسیابی بادی بلند می کرد. او بدون این که بتواند خود را اداره کند از میان فضاهایی وسیع گذر می کرد، در خود تاب می خورد، به خود می پیچید، خم می شد... و چطور، اینگونه معلق، به مبارزه با غول های دیگر برود، و از پس حل معما ها برآید؟
او روز به روز لاغرتر می شد. تا وقتی که از فرط لاغری به سختی دیده می شد، اجتماع روستاییان برای درمان این پدیده شگفت انگیز گرد هم آمدند. آن ها با ناامیدی، در نظر داشتند شبکه های تلویزیونی را دعوت کنند که صدای زیر واضح و مصمّمی با ساکت کردن داد و بیداد، شنیده شد:
- این پسربچه ناپدید شده است . چون او نمی داند که حق او است که به آنچه دوست دارد، یعنی مدرسه رفتن برسد. او سرانجام از بین می رود و دیگر کسی او را نخواهد دید.
در جستجوی گوینده این سخنان، روستاییان بزغاله سفید کوچکی را دیدند که داشت از اتوبوسی که از شهر آمده بود ، پیاده میشد . او با اعتماد به نفس بی چون و چرا زبان به سخن گفتن گشوده بود.
این همان بزغاله سفید رنگ بود که قبلا به درس سامورائید گوش می کرد، زمانی در سازمان ملل متحد کار کرده بود، وظیفه او چمن خوردن و بلعیدن کاغذها بود، حتی کاغذهای چاپی. به این خاطر است که خیلی باهوش و باسواد شده بود، چون بزها با بلعیدن کاغذهای چاپی آنچه را که خورده اند یاد می گیرند، بر خلاف انسان که آن ها را با چشم و گوش فرا می گیرد. متأسف از اندوه استاد عزیزش، چون بانویی کیفی دست گرفته بود و سوار اتوبوس شده بود. وقتی به شهر رسید، به کتابخانه رفته بود و چند قفسه کتاب و مجلات مربوط به حقوق بشر، حقوق کودکان، بزرگترها، و غیره را چریده بود. سپس مصمم به سمت قفسه گفتاردرمانی، یا هنر تلفظ صحیح کلمات انسان ها، رفته بود و آن ها را کاملا بلعیده بود. از این پس می توانست منظورش را بیان کند :
- ساموریئد دوست دارد به مدرسه برود ولی نمی داند که مدرسه رفتن حق او است.
معلم در رد صحبتش گفت:
- اما او به مدرسه برگشته است و در عین حال روز به روز لاغرتر می شود تا جایی که تقریبا ناپدید شده.
روستاییان هم حرف معلم را تأیید کردند.
بزغاله صبورانه توضیح داد:
- رفتن به مدرسه کافی نیست. سامورائید خوب می داند که پدر و مادرش در پشتیبانی از خانواده تنها هستند، در حالی که او در کلاس درس خوشحال است. او می خواهد بزرگ شود ولی نمی خواهد والدینش را به حال خودشان رها کند. مشکل اینجاست!
سکوتی غمگین مجلس روستاییان را احاطه کرد. سرانجام، مادر سامورائید با ترس و لرز پرسید:
- چه کار باید کرد؟
بزغاله، با سم کوچک چنگال مانندش، با ملایمت چند صفحه از ساک دستی -اش بیرون آورد و پیشنهاد کرد:
- او باید فورا یک دور کامل از این کتاب تقویت کننده را بخورد.
عنوان کتاب «کنوانسیون حقوق کودک» بود. هر کس از خود می پرسید که آیا سامورائید باید آن را بجود.
- بزغاله تصحیح کرد که کودکان از طریق گوش ها یاد می گیرند.
بنابراین من برایش می خوانم.
او با صدایی بلند و رسا شروع به خواندن کرد. سامورائید، جلوی چشمان متحیّر و هیجان زده روستاییان، بزرگ می شد، قد بلندتر می شد و لحظه به لحظه قویتر می شد.
وقتی تنومندی معمول کودکی به سن خودش را بازیافت، بزغاله با انرژی نتیجه گرفت:
- آموزش یک امر لوکس نیست که فقط مختص کودکانی باشد که والدینشان در رفاه به سر می برند. همه کودکان حق دریافت یک آموزش خوب را دارند، به همین علت است که دولت به معلمین حقوق می پردازد! سامورائید با غول پیکر شدن، برای پدر و کشورش مفیدتر خواهد بود تا با مراقبت کردن از حیوانات. او خانه های بزرگ تری خواهد ساخت، او کار بیش از بیست مرد بالغ را میتواند انجام دهد.
این گونه است که سامورائید شفا یافت. پدرش برای خرید مداد و کتاب که برای درس خواندن پسرش لازم بود، گله را فروخت، چون این خواست و حق او بود. هر روز در مدرسه، سامورائید تمرین می کرد که غول پیکر شود، آن قدر که توانست به همه چیزهایی که آرزو داشت برسد و فرد مفیدی باشد. اما کمتر کسی بود که بداند چرا یک بزغاله سفید کوچک همیشه همراه او است ، در حالی که بسیاری از مردم همراهی با گربه یا سگ را ترجیح می دهند.

ماده سوم- تمام افراد بزرگسال باید منافع کودک را در نظرگرفته، فکر کنند تصمیم انها چه تاثیری در زندگی کودک دارد.
ماده چهارم – هر دولتی موظف است در اجرای حفظ حقوق کودک کوشا باشد. وظیفه دولت است به والدین کمک کند تا محیطی برای حد اکثر رشد کودک وجود داشته باشد.
ماده پنجم – خانواده شما مسئول است تا با حقوق خودآشنا شده و از آن استفاده کنید و حقوقتان رعایت شود.
ماده دوازدهم – حق شما است که عقیده خود را بگوئید و افراد بالغ لازم است آن را شنیده و برای نظرتان اعتبار قائل شوند.
ماده بیست و ششم – اگر تهی دست و محتاج هستید حق دارید از دولت کمک بگیرید.
ماده بیست و هفتم – شما حق دارید از غذا، لباس، محل مطمئن برای زندگی و برطرف شدن نیاز های اولیه زندگی برخوردار باشید.
ماده بیست و نهم – تحصیل شما باید استعداد و قدرتهای ذاتی شما را پرورش دهد. افزون بر این یاد بگیرید در آرامش زندگی کرده در حفظ محیط زیست بکوشید.
ماده چهل و دوم – شما حق دارید که حقوق خود را بشناسید و افراد بالغ نیز لازم است از این حقو شما مطلع بوده و کمک کنند تا انهارا یاد بگیرید.