روز درخت کاری

روز درختکاری
شهره افشار

روز درختکاری کم کم نزدیک می شد. بهمن و پدرش هر سال یک نهال تازه در باغچه ی خانه می کاشتند.
روز درختکاری برای بهمن اهمیت خاصی داشت و او را از چند هفته قبل دچار هیجان و بی قراری می کرد. وقتی که آشنایان از مادرش علت بی قراری های او را می پرسیدند، مادرش با لبخند می گفت: "ّبهمن منتظر اسفند است."
بهمن در این خانه به دنیا آمده بود و اولین خاطره اش از درختکاری در شش سالگی به همراه پدربزرگ را کاملا به یاد داشت.
در آن سال دستان کوچک بهمن و دستان لرزان پدربزرگ با شور و شوق فراوان یک نهال سیب کاشتند. آنها سپس با هم پیمان بستند که هر سال یک نهال تازه بکارند.
پاییز سال بعد با به خواب رفتن درختان، پدر بزرگ نیز به خواب ابدی فرو رفت. بهمن خیلی مفهوم خواب ابدی را درک نمی کرد! اما می دانست که در روز درختکاری آن سال، پدر بزرگ پیش او نخواهد بود. بهمن برای مدت زیادی غمگین بود و هروقت یاد روز درختکاری و پیمانش با پدربزرگ می افتاد، دلش بیشتر می گرفت. پدرش که متوجه ناراحتی بهمن شده بود، به او قول داد که در حفظ پیمان او با پدر بزرگ برای ادامه ی آیین درختکاری همکاری کند.
با گذر سال ها بهمن و پدرش درختان دیگری در باغچه شان کاشتند. نهال سیبی که بهمن و پدربزرگ با هم کاشته بودند نیز کم کم تبدیل به درخت زیبایی شد که هر سال میوه های بیشتری به بار می آورد. بهمن هم در این سال ها به تدریج بزرگتر و کنجکاوتر می شد. یک روز، وقتی که بهمن تازه کلاس سوم دبستان را شروع کرده بود، با پدرش سرگرم چیدن سیب های آن درخت بودند که رو به پدرش گفت: پدر سوالی دارم.
پدر: سوالت چیه پسرم؟
بهمن: آیا پدربزرگ میدونست که ممکنه هرگز سیب های این درخت رو نبینه؟
پدر: حتما از ذهنش گذشته بود.
بهمن: پس چرا آن قدر برای درختکاری اشتیاق داشت؟
پدر: پدر بزرگ می خواست آیینی را که از نیاکان یاد گرفته بود به تو هم آموزش بده.
بهمن: چه آیینی؟
پدر: اینکه گذشتگان درختانی کاشتند که ما از آنها برخوردار شدیم و ما هم باید به کاشتن درختان ادامه دهیم تا آیندگان از آنها بهره -مند شوند.
بهمن نگاهی که نشان از درک منظور پدر داشت به درخت سیب انداخت و از پدرش تشکر کرد. او در قلبش پیمانی را که با پدر بزرگ و بعد از او با پدرش داشت تازه کرد.
حالا دیگر بهمن سال آخر دبستان بود. درختان باغچه هم بزرگ شده بودند و جایی برای درختان بیشتر وجود نداشت. بهمن متوجه این مشکل شده بود و کم کم احساس نگرانی می کرد. اگر امسال نتواند مانند سال های قبل در روز درختکاری یک نهال تازه بکارد، پیمانش با پدربزرگ شکسته میشود.
روز درختکاری نزدیک و نزدیکتر می شد و به همان نسبت نگرانی بهمن هم بزرگ و بزرگتر.
یک روز بعد از ظهر که برف های باغچه دیگر آب شده بودند او تمام گوشه و کنار باغچه را بررسی کرد تا شاید جای کوچکی برای نهال امسال پیدا کند. به ذهنش رسیده بود که می شود یک نهال کوچک را در زیر یک درخت بزرگ کاشت، اما می دانست که با این کار رشد نهال کُند می شود. به این دلیل که نهال به اندازه ی کافی نور خورشید دریافت نمی کند و ریشه های کوچکش هم در کنار ریشه های درختان بزرگتر به اندازه ی کافی از خاک تغذیه نمی کنند. بهمن در همین افکار بود که متوجه شد مادرش آمده و در کنار او ایستاده است. مادر که از نگرانی او آگاه بود، با مهربانی پرسید:
پسرم امسال برای روز درختکاری چه برنامه ای داری؟
بهمن: هنوز دقیقا نمی دانم. اول باید یک جای مناسب برای نهال امسال پیدا کنم.
مادر: به نظر میاد که باغچه دیگه جایی برای یک نهال تازه نداره.
بهمن: بله همینطوره، ولی من حتما باید امسال یک نهال تازه بکارم وگرنه پیمانم شکسته میشه.
مادر: تو هنوزم میتونی به پیمان خودت عمل کنی.
بهمن: چطوری؟
مادر اندکی با خودش فکر کرد که چطور می تواند به بهمن کمک کند. البته نمی خواست که راه حلی برای مشکل بهمن پیدا کند، فقط می خواست او را تشویق کند تا خودش فکرش را به کار گیرد. او که اطمینان داشت پسرش توانایی حل این مشکل را دارد رو به بهمن کرد و گفت:
برای اینکه راه حل مناسبی پیدا کنی باید خوب به اطرافت نگاه کنی.
بهمن اندکی فکر کرد ولی نمی توانست منظور مادرش را درست درک کند. او کنجکاوانه به مادرش نگاه کرد و گفت:
لطفا کمی بیشتر توضیح بدید. متوجه منظور شما نمیشم.
مادر: دیروز که هوا برفی بود چطوری به مدرسه رفتیم؟
بهمن: با اتوبوس.
مادر: امروز که هوا آفتابی بود چطور؟
بهمن: خب، پیاده رفتیم.
مادر: حالا متوجه منظورم شدی؟
بهمن: بله، برای رفتن به مدرسه بیش از یک راه وجود داره.
مادر: آفرین پسرم. مطمئنم که اگر با ذهن باز به اطرافت نگاه کنی راه حلی مناسب پیدا میکنی.
بهمن از مادرش تشکر کرد و تصمیم گرفت که راهنمایی های او را به کار بندد.
در روزهای بعد از این گفتگو، بهمن بیشتر به محیط اطرافش توجه می کرد. حالا متوجه نکاتی میشد که قبلا هرگز به چشمش نیامده بودند.
چند روز دیگر نیز گذشت. حالا فقط سه روز تا روز درختکاری مانده بود و این فرصت کم، ذهن بهمن را کاملا مشغول کرده بود. آن روز بهمن حوصله ی بازی نداشت. هنگام زنگ تفریح در کلاس ماند و از پنجره سرگرم تماشای حیاط مدرسه و بچه هایی که زیر درختان کاج و چنار بازی می کردند شد. ناگهان متوجه شد که در انتهای حیاط یک فضای خالی بین چند درخت کاج وجود دارد. بی درنگ صحبت هایی را که با مادرش داشت به خاطر آورد و فکر تازه ای به ذهنش رسید.
آن روز بهمن با بی قراری منتظر پایان آخرین کلاسش بود. بعد از خوردن زنگ مدرسه دوان دوان به خانه رفت و فکرش را با مادرش در میان گذاشت:
امروز یک راه حل برای درختکاری به ذهنم رسید!
مادر: چه خوب! چه راهی؟
بهمن: من می تونم امسال یک درخت در حیاط مدرسه بکارم. امروز متوجه یک جای خالی در باغچه ی مدرسه شدم.
مادر: آفرین پسر خوب! معلومه که بیشتر از قبل به محیط اطرافت توجه میکنی.
بهمن: باید همین فردا با مدیر مدرسه صحبت کنیم.
مادر: من با مدرسه تماس می گیرم و برای فردا قرار می گذارم.
بهمن خیلی خوشحال شد و از مادرش تشکر کرد.
آنها فردای آن روز بعد از آخرین کلاس با مدیر مدرسه صحبت کردند. مدیر از پیشنهاد بهمن برای کاشتن یک درخت در حیاط مدرسه هم خوشحال شد و هم تعجب کرد. او رو به بهمن کرد و گفت: بهمن جان شما سال آخر مدرسه هستی و سالهای بعد اینجا نخواهی بود که شاهد رشد درختی که می کاری باشی!
بهمن یاد صحبت هایی که با پدرش داشت افتاد و گفت: آنهایی هم که درختان مدرسه را سالها پیش کاشتند دیگر اینجا نیستند، اما ما بچه های این مدرسه سال ها از بازی در سایه ی این درختان و تماشای آنها لذت بردیم. حالا ما هم می توانیم درختان تازه بکاریم تا بچه هایی که در آینده دراین مدرسه درس می خوانند از آنها لذت ببرند.
مدیر مدرسه: آفرین بهمن جان. تو پسر مهربون و دوراندیشی هستی.
آنها برای روز درختکاری برنامه ریزی کردند. بهمن هم یک نهال کاج برای مدرسه گرفت و در روز درختکاری با کمک همکلاسی هایش مشغول کاشتن آن شد. بچه های کوچکتر هم دور آنها حلقه زده بودند و با اشتیاق تماشا می کردند. وقتی که کاشتن نهال تمام شد، بهمن با لبخندی سرشار از رضایت رو به آن ایستاد و گفت: امسال هم به پیمانم با پدربزرگ عمل کردم.
بچه ها که این جمله را شنیدند پرسیدند: چه پیمانی؟
بهمن ماجرا را برای همکلاسی هایش تعریف کرد و در پایان هم گفت: بچه ها هنوز جای زیادی برای درختکاری در حیاط مدرسه هست. ما سال آینده اینجا نیستیم ولی امیدوارم کار امروز ما را بچه های کوچکتر ادامه دهند. همگی باید این اندرز گذشتگان را همیشه به یاد داشته باشیم که دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم و دیگران بخورند.
بچه ها همه با هم تکرار کردند: دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم و دیگران بخورند.
سال تحصیلی به پایان رسید و امتحانات آخر سال هم تمام شد. روزی که بهمن برای آخرین بار به مدرسه اش رفت، سری هم به نهال کاج که حالا اندکی رشد کرده بود زد و از دیدن آن خوشحال شد. در راه بازگشت به خانه با خودش فکر کرد: یادم باشه که به اطرافم خوب نگاه کنم تا یک جای مناسب برای نهال امسال پیدا کنم.

حقوق کودک شامل همه کودکان است و پدران و مادران موظفند فرزند خود را با آن آشنا کرده و تمام حقوق کودک را رعایت کنند. در این داستان با خانواده ای آشنا می شویم که افزون بر رعایت حقوق کودک علاقمند به حفظ محیط زیست و اجرای رسم درخت کاری در ماه اسفند هستند.
ماده 30 - کودکان حق دارند مراسم و عادات فرهنگ خود را دنبال کنند