دو دوست

دو دوست
نوشین فرزین

سونیا و مه گل دو دوست صمیمی و یازده ساله اند که هر دو در یک مدرسه و کلاس درس کنار هم می نشینند . هر روز با هم به مدرسه می روند و در راه با همدیگر حرف دلشان را میزنند، گاهی اوقات هم به پارکی که سر راهشان است سر می زنند و کمی گردش یا استراحت می کنند. آن روز وقتی مدرسه تعطیل شد به پیشنهاد سونیا به پارک رفتند تا کمی بازی کنند. همان وقت دیدند مردی به طرف آنها می آید. مه گل به سونیا گفت:" دیر وقت است، بهتر است زودتر به خانه برگردیم."
وقتی که آن مرد نزدیک شد به آنها گفت: "به به! چه دختر های خوشگلی! من آن طرف پارک یک دکه دارم با پفک خوشمزه. شما دوست دارید دکه من را از نزدیک ببینید؟ هر چقدر دوست داشته باشید میتوانید از خوراکی ها که در دکه دارم بخورید.
سونیا با خوشحالی گفت: "آخ جون من پفک خیلی دوست دارم. بیا بریم پفک بخریم."
مه گل گفت: "نه ما تا به حال این مرد را در این پارک ندیده بودیم و صبح هم که داشتیم به مدرسه می آمدیم دکه ای آنجا ندیدیم." سونیا بی توجه به حرف مه گل همراه آن مرد رفت. مه گل هم با فاصله از آنها پشت سرشان به راه افتاد تا وقتی که به محل مورد نظر رسیدند . خبری از دکه نبود.
سونیا پرسید:" پس دکه شما کجاست؟"
آن مرد لبخند زشتی زد و گفت: "عزیزم زود لباس هایت را بکن! "
سونیا با تعجب پرسید: "چی؟ من چکار کنم؟"
مرد به اطراف نگاه کرد و دوباره گفت: "زود باش لباس هایت را در بیار."
سونیا با تعجب نگاه می کرد، شنید مرد می گوید:" من را عصبی نکن. خودت لباس هایت را در بیاور. سونیا مقاومت کرد. مرد سیلی محکمی به صورت سونیا زد و فرار کرد. سونیا که اصلا انتظار نداشت به شدت به گریه افتاد.
مه گل وقتی سونیا بی توجه به حرف او با ان مرد رفت با فاصله از پشت سرشان به راه افتاد تا وقتی که به گوشه خلوت پارک رسیدند .
مه گل که تا آن موقع نظاره گر این صحنه بود سریع به کمک سونیا آمد و گفت:" باید به پلیس خبر داد تا این مرد را دستگیرش کنند..
سونیا با گریه می گفت: "او فرار کرد. "
مه گل گفت: "من کاملا قیافه او یادم است و برای پلیس بازگو می کنم. باید مجازات شود و نتواند به دیگران آزار برساند. آن دو به اداره پلیس نزدیک مدرسه رفتند و حادثه ای را که برایشان در پارک روی داده بود را برای خانم پلیس تعریف کردند.
خانم پلیس با خوش روئی گفت: "به شما دو دوست که سریع به اداره پلیس آمدید و حادثه را باز گو کردین بسیار آفرین می گویم. ما برای حفظ حقوق مردم اینجا هستیم .آیا شما از پیمان حقوق کودکان آگاهی دارید؟" ان دو به هم نگاه کردند و پرسیدند:" نه حقوق یعنی چی؟"
خانم پلیس گفت: "وقتی شما به دنیا آمدید پدر و مادر تان برای شما بهترین خوراکی ها و لباس ها را خریدند. شما را به مدرسه فرستادند تا علم بیاموزید. شما را به گردش می برند و می خواهند هر چه بیشتر فعالیت کنید و اجازه می دهند همیشه نظرتان را بگوئید، به شما احترام می گذارند و در صورت انجام دادن کار بد تنبیه تان نمیکنند. بین پسر و دختر فرق نمی گذارند. شما را بخاطر پول در آوردن سر کار نمی فرستند و برای تحصیل کردن شما در مدرسه پول خرج میکنند تا اگر خدای نکرده اتفاقی برای شما افتاد هزینه آن را بیمه پرداخت کند. همچنین هیچکس اجازه ندارد به شما حرف بد بزند ،یا کتک بزنند و یا گول تان بزنند مثل سونیا که گول خورد. اگر با حقوق خود آشنا باشید اجازه نمی دهید کسی به آن تجاوز کند .اگر کسی قانون شکنی کرد بهتر است سریع به پلیس اطلاع بدهید. یادتان نرود اینها همه حقوقی است که شما و همه بچه ها تا سن هیجده از آن بر خور دارید چون کودک به حساب می آیید. "
سونیا و مه گل که با بعضی از حقوق خودشان آشنا شده بودند از پلیس تشکر کردند وبا شتاب به خانه رفتند.

پیمان حقوق کودک را به دقت بخوانید و حقوق خودتان را بشناسید و مطالبه کنید.