دوست داری بزرگ شدی چه بکنی

دوست داری بزرگ شدی چه بکنی؟
م ص

زهرا دخترکی سه یا چهار ساله بود ، با موهای فرفری ، چشمهای سبز و بسیار شاد و پر حرف. همیشه او با اسباب بازیهای که داشت مشغول بود. نگاهش که می کردی می دیدی با عروسکهای خودش حرف می زند و مامان بازی می کند. هر وقت هم که به گردش، جشن تولد یا میهمانی می رفت ، عروسک ها را همراه خودش می برد و می گفت:
"بچه ها را در خانه تنها نمی گذارم."
پدر و مادر او خوشحال بودند که همه با هم به گردش بروند. یکبار که پای یکی از عروسک ها تو دست پدر بود و عروسک سرش به طرف زمین بود. زهرا به پدرش گفت:
"بابا جونم بچه را که این طوری نمی گیرن. خوب بغلش کن. بگذار راحت روی دستت بشینه و همه جا را تماشا کنه."
پدر از اینکه عروسک را بد جور گرفته بود لبخند زد. بعد سرش را پائین انداخت و گفت:
"از این به بعد یادم میمونه که درست بگیرم. اجازه دارم او را ببوسم؟"
زهرا جواب داد:
" بابا جونم ، از خودش بپرسین. وقتی با صورت ریش در آمده مرا میبوسید من دردم میاد."
چند هفته بعد که همه با هم داشتند تو پارک گردش می کردند باز یکی از بچه ها بغل بابا رفته بود. اینبار پدر مواظب بود که او را درست نگهدارد. زهرا به بابا گفت:
" باباجون، چه خوب بچه را بغل کردی ! از آن بالا میتونه همه جا رو ببینه."
پدر با مهربانی گفت:
"خوش به حالم که یاد گرفتم . دیگه چی دستور میدین؟"
زهرا گفت:
"بابا جون، خیلی خوب میشه اگه روزی نیم ساعت به میل بچه ها رفتار کنی. با هم مهمونی بازی بکنین . باهم حرف بزنین یا با هم دوتایی برین خرید بکنین. براش قصه بگوئی، یا کتاب بخونی."
پدر برگشت به مادر نگاه کرد و جواب داد:
"پیشنهاد خوبیه . خانوم بهتره این کارها هم را بکنیم؟ "
چند ماه گذشت ، ولی پدر و مادر زهرا خیلی کار زیاد و وقت کم داشتند. فرصت خرید رفتن یا با زی کردن با عروسکها یا زهرا را پیدا نکردند.
2
چند وقت گذشت تا یک روز عصری که باز همه با هم داشتند می رفتند جشن تولد. جعبه هدیه تولد دست پدر بود واو مواظب عروسک ها که در کیف کنار هم قرار داشتند بود که زیر و رو نشوند؛ از زهرا پرسید:
"دخترم ، تو که بزرگ شدی دلت می خواهد چکار کنی؟ خیال داری چه درسی بخوانی؟"
زهرا سرش را بالا گرفت موهایش را عقب زد و به پدرش نگاه کرد و گفت:
" من نمی خام درس بخونم من میخام مامان بشم."
پدر مدتی ساکت شد و حرف نزد. فقط داشت فکر می کرد. آخرش گفت:
"بد هم نیست. ولی تو اول باید مدرسه بری، با سواد بشی. بعد میتوانی مامان بشی."
زهرا سرش را به علامت مخالفت تکان داد. توی چشمهای پدرش نگاه کرد و گفت:
"من میخام اول مامان بشم بعد درس بخونم."
مادر زهرا گفت:
" من تا حالا چنین چیزی را نه دیده ام و نه شنیده ام . یعنی چی که کسی اول مامان بشه بعد مدرسه بره؟ مادر باید آگاه و با سواد باشه. تو پدر بچه ها را انتخاب کرده ای؟"
زهرا جون جواب داد:
" نه."
هر شب بعد از اینکه زهرا دست و صورتش را می شست ، دندانها شو مسواک می زد و لباس خوابش را می پوشید. عروسک ها را ردیف کنار هم روی متکا ی دیگری کنار سر خودش قرار می داد. همه با هم به قصه یا کتابی که مادر می خواند گوش می دادند. پیش از اینکه مادر شب بخیر بگوید و چراغ را خاموش کند زهرا از مادر میخواست روی او و عروسک ها را با ملافه نرمی بپوشاند و همه را ببوسد. مادر هم همیشه به میل زهرا رفتار میکرد.
تا یک روز که مادر به زهرا گفت:
"دخترم اسمت را در مهد کودک نزدیک خانه نوشته ام. از امروز با هم به مهد کودک میریم. تو با بچه های همسن خودت بازی می کنی، آواز میخونی . شاید نقاشی ویا شن بازی هم بکنی. بچه ها ت پیش من می مانند تا تو برگردی."
زهرا پرسید:
" پس تو آنجا پیش من نمی مانی؟"
مادر جواب داد:
" نه بر می گردم خانه کار دارم و مواظب هستم بچه ها تنها نمانند. بعد از چند ساعت همه با هم دنبال تو می آییم . امروز اولین روز مهد کودک رفتن تست. فکر کنم آنجا خیلی بتو خوش بگذره."
آن روز در مهد کودک، زهرا تمام وقت دلش تنگ مادر و بچه ها بود و مدام به در نگاه می کرد منتظر بود زودتر به خانه برود. وقتی مادر و عروسک ها را دم در دید خیلی خوشحال شد. بدو به طرف آنها رفت و دست مادر را گرفت. با هم چند قدم که رفتند از مادر پرسید:
" بابا گفته اول باید بری مدرسه بعد مامان بشی. حالا دیگه می تونم مامان بشم؟"
مادر دست کوچک زهرا را چند بار بوسید . جوابش را نداد فقط می خندید. زهرا دستش را از دست مادر کشید بیرون و بقیه راه تا خانه ساکت بود و جلوی رویش را نگاه میکرد. به خانه که رسیدند رفت تو اتاق خودش به یکی از عروسک ها گفت:
" من نفهمیدم چرا مامان به من می خندید!"
از آن روز به بعد ، زهرا متوجه شد هر وقت مهمان داشتند ، مامان با آب و تاب تعریف می کند که دخترم یک روز رفت به مهد کودک و خیال کرد تحصیلاتش تمام شده. خودش فهمید که تحصیل کردن باید مدتها طول بکشد.
3
چندی بعد کلاس آمادگی و بعد مدرسه شروع شد . زهرا عصر که از مدرسه برگشت ،دندانش که لق شده بود تو مشتش بود آن را به مادرش نشان داد. مادر آن را گرفت و نگاه کرد وپرسید:
" آخ ! این دندان شیری تو عاقبت افتاد؟ دردت هم آمد؟
زهرا فقط با سرش اشاره کرد که نه. مادر دستی به صورت او کشید ، دهانش را نگاه کرد و گفت: "در خارج رسمه ، دندان شیری که میفته بچه آن را زیر متکا ش می زاره، وسط شب آقا موشه میاد آن را می بره ولی جاش برا اوهدیه میاره."
زهرا پرسید:
"هر چی بخوام برام می آره؟"
-"فکر نمی کنم آقا موشه زیاد پول داشته باشه."
زهرا آرام گفت:
" پولی نیس .فقط آرزو مه. کاش بتو نه بر آورده کنه."
مادر پرسید :
"میشه آرزوت را به من بگی؟ "
زهرا جواب داد:
"مامان جونم تو که آقا موشه نیستی؟"
مادر که از ذکاوت دخترش لذت میبرد گفت:
"راست میگی ، حق با تست، اما شاید بتونم براش پیغام بفرستم."
- "باشه بهش بگو من دوس ندارم هر شب مشق بنویسم. میشه او جا من مشق بنویسه؟"
مادر این بار نخندید دستش را گرفت جلوی دهنش گذاشت و جلوی خند ه اش را گرفت بعد گفت :
" دخترم فکر نمی کنم بشه. چون آقا موشه نوشتن را یاد می گیره وبا سواد میشه تو بی سواد میمونی."
زهرا از شنیدن این جواب خوشحال نشد ولی سرش را زیر انداخت و رفت تو اتاق خودش که مشق شبش را زودتر بنویسد.

4
سالها گذشت و زهرا مرتب کلاسهای ابتدائی و متوسطه را پشت سر گذاشت . او تمام آن سالها ، آماده بود با بچه دوستان و همسایگان بازی کنه و اگر لازم باشه پیش آنها بماند تا پدر و مادر به مهمونی یا جائی که به بچه خوش نمیگذشت بروند. بچه ها هم خیلی دوست داشتند با زهرا باشند. هر سال که نوبت آمدن عمو نوروز می شد او تمام مراسم چهارشنبه سوری و سفره عید و گردش سیزده بدر را با بچه های فامیل بر گذار میکرد . همیشه می گفت از بودن با بچه ها لذت می برم و از بودن با آنها هر سال بهتر یاد می گیرم چطوروقتمان را شرینتربکذرانم. زهرا چهار سال دانشگاه به پایان رساند. بعد از اینکه درس خواندن او تمام شد مربی مهد کودک شد و چند سالی طول کشید تا با مرد دلخواهش آشنا شد وازدواج کرد. پس از اینکه بچه دار شد می گفت:
"حالا که مامان شدم دوست ندارم بیرون از خانه کار کنم .درخانه کار می کنم. در باره درسی که خوانده و اطلاعات و تجربه فراوان دارم کتاب مینویسم وراهنمای روزانه برای مادران جوان اماده می کنم. خانه خاله زهرا بهشت بچه ها بود و همیشه می خواست بچه ها روی هدفی که برای اینده خودشان دارند فکرکنند


ماده پنجم – خانواده شما مسئول است تا با حقوق خودآشنا شده و از آن استفاده کنید و حقوقتان رعایت شود.
ماده دوازدهم – حق شما است که عقیده خود را بگوئید و افراد بالغ لازم است آ
ن را شنیده و برای نظرتان اعتبار قائل شوند.
ماده سیزدهم – شما حق دست یافتن به مسائل و با اشتراک گذاشتن ان با دیگران از طریق گفتگوکردن ، نقاشی کشیدن و نوشتن و یا هر نوع دیگری که به دیگران صدمه نزند دارید.
ماده چهاردهم – شما حق دارید هر مذهب یا عقیده ای را که مایل هستید انتخاب کنید. پدر و مادرتان میتوانند به تصمیم شما کمک کنند تا درست یا غلط بودن ان را تشخیص دهید و هر چه مناسبتر است انتخاب کنید.
ماده پانزدهم – شما حق دارید دوستانتان را خودتان انتخاب کنید و تشکیل گروه بدهیدمشروط بر اینکه مزاحم دیگران نباشید.
ماده نوزدهم – شما حق دارید از هر نوع رفتار ناشایست یا آزار دهنده برای جسم و روحتان محفوظ بمانید.