فرار کن

فرار کن
م ص

طاهره خانم دست مریم را که موی بافته شدۀ بلندش از پشت سرش دیده می شد را می کشید تا زودتر به ایستگاه اتوبوس برسند. تا سوار شدند و روی صندلی نشستند؛ طاهره خانم به مریم گفت:" اگر مسافر خواست اینجا بشیند من ترا تو بغلم می گیرم." مریم فقط به خیابان نگاه می کرد و ساکت بود. باز طاهره خانم داشت با مریم حرف میزد و از او میخواست مواظب کفشها و لباسهایش باشد. تو گل و شل نرود وقتی هم سر سفره نشستند نه هول بزند و نه دست تو دهنش بکند. مریم فقط گوش میداد. نه سئوالی میکرد نه حرفها برایش تازگی داشت. همیشه این نصیحتها را شنیده بود و میدانست باید مطیع بزرگترها باشد تا بگویند دختر تربیت شده ای است. چند ایستگاه بعد پیاده شدند و بقیه راه تا خانۀ حاج خانم را پیاده رفتند. مریم دوست نداشت مادرش دستش را بگیرد. ولی چاره ای نبود. با اوقات تلخ پرسید: "امروز صبح بچه دیگری هم آنجا هست؟ "
طاهره خانم جواب داد:" آخه من از کجا بدونم؟ حاج خانم گفته مجلس عقد دختر شه از صبح برم کمک کنم. پرسیدم : مدرسه تعطیله، مریم رو چکار کنم؟ گفتند: با خودت بیار. حیاط بزرگه فقط بسپار سر حوض نره."
مریم با شنیدن این حرفها نا راحتتر هم شد. فکر کرد کاش با خودش کتاب داستان آورده بود تا اقلأ یک گوشه می نشست و کتابش را میخواند.
به خونه حاج خانم که رسیدند وسط حیات مریم دستش را از دست مادرش در آورد و گفت :"من همین جا میمونم تا شما برای ناهار صدام کنید."
طاهره خانم با عصبانیت گفت:" حالا کو تا ناهار. اصلا معلوم هم نیست نا هاری تو کار باشه. بیا تو سلام کن یه گوشه کار را بگیر، تو حالا دختر بزرگی هستی."
مریم همانجا کنار دیوار ایستاد و مادرش از او دور شد. شاید هم متوجه نشد که مریم با او نرفته. رفت و آمد کسانی که برای کمک آمده بودند یا ظرف و ظروف، میز و صنلی ووسایل عقد می آوردند زیاد بود.
مردی که سبیل داشت و پیش بند سفیدی بسته بودآمد جلو مریم و ازاو پرسید : "تو بستنی دوس داری؟ "
مریم جواب داد: "مگه کسی هم هست که بستنی دوس نداشته باشه؟"
مرد پیش بند بسته گفت : "اگه همه سوراخ سنبه های این خونه را به من نشون بدی شب که بستنی درست شد هر چن تا بستنی بخای بهت می دم."
مریم پرسید : "مگه اینجا بستنی درس می کنی؟ "
مرد سرش را تکان داد و گفت:" آره دیگه برا همینه که میخام ببینم چی کجاست و بساط بستنی درست کنی رو کجا بذارم بهتره. به کسی نگی با هم چه قرار و مداری گذاشتیم. این یه رازی باشه بین من و تو ."
مریم فکر کرد: "این که کاری نداره. گاراژ و آن طرف حیاط خونۀ حاج خانم رو نشون میدم ،وقتی بستنی درست شد، تا دلم بخاد بستنی می خورم."
دو نفری رفتند به طرف گاراژ که در کشوییش را داده بودند بالا اول مرد درگاراژ را کشید پائین. بعدبا پیش بندش دستهایش را پاک کرد و دست طاهره را گرفت. مریم که دوست نداشت کسی دستش را بگیرد، خواست دستش را بکشد بیرون که دید مرد دستش محکم گرفت و آن را ماچ کرد. بعد هم گذاشت رو آنجای خصوصی بدنش.
مریم ترسیده بود وفوری دستش را پس کشید. خانم معلمش سال پیش روزی به همه بچه ها گفته بود هیچ کس حق ندارد به جای خصوصی شما دست بزند. مریم خوب میدانست جاهای خصوصی بدنش کجا ها هستند. همان جاهایی که وقتی به استخرمی روند باید زیر مایو باشد. حالامردی که می خواست بستنی درست کند می خواست دست اورا به جای خصوصی خودش بزند و مریم می دانست نباید این کار را بکند.
مرد پیشبند بسته التماس می کرد:"چیزی نمیشه. هیچ کس هم نمیفهمه. هر وقت خواستی بیا دم مغازم، خودم بهت بستنی می دم. "
وقتی مریم به صورت مرد نگاه کرد دید چشمانش حالت عجیبی داره. مثل این که می خواست با نگاهش مریم را لخت کنه. مریم حسابی ترسیده بود و حس می کرد دلش دارد به هم میخورد. می دانست اگر حالش بد بشه کفش و لباسش همه خراب میشه و مادرش نا راحت خواهد شد.
با اینکه در بزرگ گاراژ را مرد بسته بود، او که چند بار به این خانه آمده بود و همه جا را می شناخت در کوچک کناری گاراژ را هل داد و باز کرد و دوید بیرون. مثل باد رفت تو اتاق پیش طاهره خانم که داشت سفره می چید. مادرش پرسید:" کجا بودی؟ به حاج خانم سلام کردی؟"
مریم فقط گفت :"تو حیاط."و با اینکه خانم معلم سپرده بود هر وقت دیدید کسی به طرف بدن شما دست درازی می کنه فوری به یک بزرگتر خبر بدین، مریم به هیچکس چیزی نگفت. ولی خوب فهمیده بود که اشتباه کرده که در جایی شلوغ از مادرش جدا شده. قبل از غروب آفتاب، وقتی عروس را پای سفره عقد نشاندند تا مریم عروس را دید لبش را گاز گرفت. دختر حاج خانم را قبلاً دیده بود ولی با هم حرف نزده بودند. مادرش گفته بود که هم سن اوست. مریم از خودش پرسید امشب چه خواهد شد؟ آیا او می ترسد؟ آیا داماد را خوب می شناسد؟ مریم دلش می خواست بیخ گوش عروس بگوید: "فرار کن".

ماده سوم - تمام افراد بزرگسال باید منافع کودک را در نظرگرفته، فکر کنند تصمیم انها چه تاثیری در زندگی کودک دارد.
ماده پنجم – خانواده شما مسئول است تا با حقوق خودآشنا شده و از آن استفاده کنید و حقوقتان رعایت شود.
ماده سی و چهارم – حق شما است که از آزار جنسی گریزان باشید.