خانه شگفت انگیز بابا بزرگم

خانه شگفت انگیز بابا بزرگم
ثنا مجیدنیا

بابا بزرگم یک عالم کلید داره به آنها اسم کلکسیون یا مجموعه داده. البته به غیر کلید، کلکسیون پر هم داره که بعضی هاشون خیلی نرم و قلقلکی ان. ولی یکم که نگاهشون میکنم ازشون خسته میشم. مثلا میدونم که پر بزرگ آبی آسمانی مال طوطی الجزایری و پر خیلی خیلی خیلی کوچولوی قرمز مال مرغ مگس خوار شمالیه.آخه بابابزگم هزار بار گفته هر کدوم مال کدوم پرنده است ولی کلکسیون کلید او یه چیز دیگه اس.
برعکس کلکسیون پر که توی میزهای شیشه ای بلند دورتادور هال چیده شدن کلکسیون کلید توی اتاق دایی فرهاده که حالا ازدواج کرده و رفته. کلکسیون کلید بابابزرگم عجیب ترین، باحال ترین و اسرار آمیز ترین چیزیه که توی عمرم دیدم. همشون توی یک چمدون چوبی چیده شدن که خود چمدون باز یه قفل کوچیک داره. بر عکس کلکسیون پر، بابابزرگم هیچ وقت نمیگه که هر کلید و از کجا پیدا کرده، شاید فراموش کرده ولی فکر کنم بابابزرگم از عمد نمیگه که هر کدوم مال کجاست. مثلا یک کلید هست که سرش مثل تاج پادشاه هاست و من مطمنم که مال کاخ یه پادشاه بوده شاید یک پادشاه سیاه پوست که وسط جنگل ها یه کاخ طلایی داشته وشاید یه فیل پرنده نقره ای هم داشته یا یک کلید دیگه هم داره که از شیشه قرمز ساخته شده. اونقدر قشنگه که وقتی می چسبونیش به چشمات انگار رفتی توی یه سیاره دیگه که همه چیزش قرمزه . وقتی با این کلید دور و بر و نگاه میکنم فکر میکنم شاید یه موجود فضایی از پشت سرم بیاد بیرون و بگه : بچه جون کلید سفینه فضایی من دست تو چیکار میکنه! الان 298 ساله که رو زمین موندگار شدم و دارم دنبال آن می گردم.

بابابزرگم یه کلید دیگه هم داره که گرد گرده یعنی مثل یه انگشتر میمونه که دندونه هاش داخل حلقه است. راجع به این یکی که هزار درصد مطمئنم مال یه جای خیلی خیلی عجیبه. واقعیتش اینقدر این کلید عجیبه که هنوز توی ذهنم هیچ تصوری از اینکه مال کجاست ندارم.
هر قدر به بابابزگم توی کاشتن تخم گل هاش توی باغچه کمک میکنم یا وقتی که شیر آب چکه میکنه آچار و پیچ گوشتی رو دستش میدم تا بتونم ازش قول بگیرم که یه روزی کلکسیون کلیدهاش مال من میشه فایده نداره که نداره. هر بار میگه: نیم وجب بچه از کلکسیون چی چی میفهمه!
بابا بزرگم خیلی اخلاقش عوض میشه یعنی اینکه یک بار اینقدر مهربون میشه که وقتی روی مبل گلدار قدیمی که تشک هاش تو رفتن میشینه من و صدا میزنه و میگه روی پاش بشینم. بعدش میگه تموم این خونه و کلکسیون و هر چی که پول داره مال من و مامانم میشه ولی بعضی وقتا که نمیدونم چه موقع هاست یک دفعه دیوونه میشه. مثلا یک بار من و مامانم یخچالشو که توش بوی بد گرفته بود و خالی کردیم تا دوباره تمیز کنیم ولی بابابزرگم تا اومد توی آشپزخونه یکدفعه دیونه شد؛ گفت چرا بی اجازه دست به وسایلش زدیم و حق نداشتیم خوراکی های مونده و بوگرفته یخچالش رو دور بریزیم! بعدش مامانم ناراحت شد و زنگ زد به خاله فرزانه.
ولی بابابزرگ هیچ وقت من و الکی دعوا نمیکنه هر وقت من و دعوا میکنه من یه کار بدی کردم که ناراحت شده. مثلا یه بار توی اتاقش یه کمد کشف کردم که توش سه تا عصای چوبی بود اولش عصاها دیده نمیشدن ولی من رفتم توی کمد تا ببینم میتونم یه در مخفی به دنیاهای جدید پیدا کنم یا نه که یکدفعه عصاهاشو دیدم. یکیش عصای چوبی ساده بود، یکیش فلزی بود که وقتی میریم پارک و بیرون شهر ورمیداره. یکی دیگه چوبی و کنده کاری شده بود که منم همون چوبی کنده کاری رو انتخاب کردم. با دوتا دستم سر عصا رو که شبیه سرشیر یا شایدم اسب بود رو گرفته بودم و هی باهاش بپر بپر میکردم که یک دفعه یه چیز خیلی خفن اتفاق افتاد. همون جور که بپر بپر میکردم یه دفعه سر عصا از ته اش جدا شد. اولش داشتم از ترس می مردم ولی نگاه که کردم دیدم به سر عصا یه شمشیر وصله، توی بدنه چوبی عصا هم یه شکاف بود که شمشیر می رفت توی عصا و دوباره شکل اولش، عصا میشد.
بعد ازاینکه چند بار شمشیر عصایی رو باز و بسته کردم و حواسم بود که بابا بزرگ و مامان که داشتن با آقای تعمیر کار درباره شیر آب خراب حرف میزنن یه وقت نیان توی اتاق ، من بازی آرتور، یگانه قهرمان رو شروع کردم و دوتا اژدهای سبز آتشی، یه دیو چاق آدم له کن قرمز و یک جادوگر بنفش زشت رو کشتم وقتی که داشتم کوتوله های ورجه ورجه کن رو می کشتم یکی از کوتوله ها یه جای بد یعنی روی تخت بابا بزرگم ایستاده بود و هی از این طرف به اون طرف می پرید وقتی که من با شمشیر به او زدم، به رو تختی بابا بزرگم زده بودم که پاره شد. بعد ازاین اتفاق داشتم قایمکی عصای شمشیری با قدرت عجیب کشندگی اژدها رو میزاشتم توی کمد بابا بزرگ که در اتاق باز شد و چون تخت بابابزرگ درست روبه روی در بود، بابا بزرگم فوری فهمید که تشکش پاره شده و همون لحظه که جلو در واستاده بود بلند داد زد: فریبا بیا ببین تخم جن ات چه دسته گلی به آب داده. بعدش من و دعوا کردن و من رفتم زیر میز آشپزخونه قایم شدم و گریه کردم و مامان به بابا بزرگ قول داد که براش یه تشک طبی گرون بخره. بعد اینکه بابابزرگم دیگه عصبانی نبود من و صدا کرد و من از زیر میز اومدم بیرون و بابا بزرگم بهم گفت که برم روی پاش بشینم و از توی جیب لباس کاموایی اش یه قرص نعنا بهم داد که روش آشغال های ریز چسبیده بود ولی وقتی از بغلش اومدم بیرون یواشکی قرص نعنا رو انداختم توی سطل آشغال.
به نظر من اگر بابابزرگم منو یه روز دعوت کنه و تمام چیزای عجیب و غریب خونه اش رو نشونم بده دیگه من ایتقدر دیونه نمیشم که تشک او رو پاره کنم که مامانم مجبور بشه یک عالمه از حقوقشو بده تا برای بابا بزرگ تشک نوبخره. به نظرم میشه گفت که مقصر خود بابا بزرگمه که بعضی از این اتفاقها پیش میان. شما چی میگین؟

ماده 12 - کودکان حق دارند عقاید خود را داشته باشند.
ماده 13 - کودکان حق دارند نظرات خود را بیان کنند.
ماده 19 - بد رفتاری و آزار به کودکان پذیرفته نمیشود.