جلسه دادگاه

جلسه دادگاه
سروه خضرپور

از در که وارد شد او را شناخت. کمی بزرگتر شده بود اما هنوز مثل دوسال قبل بامزه بود. گوشهای بزرگش رو خوب یادش بود. حالا عینکی با قاب آبی رنگ به چشم داشت ولی از پشت شیشه عینک هم هنوز چشمهای درشتش خود نمایی می کرد.
همه در ردیف اول روبروی او نشستند. انگار کمی مایل تر به مادرش نشسته بود و از پدرش فاصله می گرفت. ولی نه، می خواست عادلانه رفتار کند هر چند دقیقه یک بار به طرف یکی از آن دو متمایل می شد.
قبل از اعلام رسمیت جلسه، زن وشوهر دعوا و جنگ لفظی و حقوقی را شروع کرده بودند. در این گیر و دار و جنگهای لفظی ، کلامشان پر از ماده و تبصره بود. قطعاً محمد 6 ساله از آن سر در نمی آورد، ناخوداگاه چشمش به کتاب قطور روی میز افتاد که دوسال پیش آن را خط خطی کرده بود، هنوز همانجا گوشه میز بود. دو سال پیش تازه و نو بود ولی حالا آثار وارفتگی و کهنگی روی جلد و صفحاتش دیده می شد. از محمد خواست که پیش او بیاید و روی صندلی که کنارش بود بنشیند و با خودکار و برگه ای سفید که برایش گذاشته بود، نقاشی بکشد. این رفتار او برای همکارانش عادی بود.
همیشه سعی می کرد حتی الامکان بچه ها سر جلسات نیایند و یا اگر حضور داشتند سرشان به کاری گرم باشد. او معتقد بود که بچه ها چیزهایی را که در این جلسات مطرح می شوند را نباید بشنوند. شاید هم حق با او بود. در خیلی از این جلسات وقتی زنها و شوهرانشان خلع سلاح قانون و ماده و تبصره می شدند پای بچه ها را وسط می کشیدند.در این شرایط مطالبی گفته می شد که بهتر بود کودک نشنود.
محمد روی صندلی، کنارش نشست و نقاشی کردن را شروع کرد.
این بار جلسه رسیدگی رسماً شروع شده بود. طرفین از مشکلاتشان گفتند و گفتند و ... .حتی از اینکه دو سال پیش بخاطر توصیه او به زندگی برگشته بودند، شاکی بودند از اینکه اگر همان دو سال قبل همه چیز را تمام می کردن تا الان همه چی آرام شده بود و هر کدام به زندگی تنهایی شان عادت کرده بودند.
قاضی گاهی نیم نگاهی به محمد داشت. بچه برگه سفید را خط خطی می کرد. انگار کاملاً حواسش پرت شده بود. ته دلش گفت: « خوش به حالت محمد که نمیدانی چه بلایی بر سرت می آورند. ای کاش این بچگی و بی خیالیت تا ابد طول بکشد. کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدی و نمی فهمیدی که در مورد تو و آینده تو حرف می زنند. حتی برای بودن تو سر هم منت می گذارند. نتیجه قانونی این جلسه ها مشخص است ولی مشخص تر از اون ضربه ای است که به آینده تو میزنند، تو که مشغول نقاشی کشیدن هستی و حتی از حرفهایشان چیزی سر در نمی آوری ».
همه چیز تمام شد. زن وشوهر زیر بار وساطت و آشتی نمی رفتند و اصرار بر جدایی داشتند. حرف هیچ کسی به مذاقشان خوش نمی آمد. واقعاً همه چیز تمام شد. حتی سر حضانت و ملاقات محمد هم تصمیم خودشان را گرفتند، بدون اینکه از محمد سوالی بپرسند و نظری بخواهند که میخواهد پیش کدامشان زندگی کند. شاید هم بهتر است هیچ وقت بچه سر این دو راهی قرار نگیرد چون نهایتش بزرگترها تصمیم نهایی را می گیرند، پس چرا بچه را وارد این بحث بکنند؟
ختم جلسه اعلام شد. او از زن و شوهر خواست که صورتجلسه را امضا کنند.مرد بدون رعایت تمام شعارهای مردانه بر مقدم بودن خانم ها انتهای برگه را امضا زد و خودکار را روی میز گذاشت.گذاشتنی شبیه پرت کردن.انگار میخواست تمام دقه دلی هایش را سر خودکار خالی کند.مادر بدون مکث خودکار را برداشت و با فاصله زیادی از همسرش برگه را امضا کرد.
مادر دستش را به سمت محمد دراز کرد تا بلند شود و بروند.محمد با ابروهای درهم و جدی بلند شد.روبروی میز ایستاده بود.خودکار را برداشت و از قاضی خواست راهنمایی اش کند کجا را امضا بزند؟منشی جلسه بی اختیار با صدای نسبتاً بلند گفت پسرم تو نه!تو نمی توانی امضا کنی.
محمد نگاهی عاقلانه و جدی انداخت و برگشت پدر و مادرش را نگاه کرد و پرسید مامان بابا من هم میخوام امضا بزنم چرا نمی تونم؟پس چرا شما تونستید.حاج آقا گفت همه کسانی که در پرونده هستند امضا بزنند.من هم که هستم.
سکوت چند ثانیه ای اتاق را گرفته بود.بدون اینکه کسی چیزی بگوید درست حد وسط فاصله بین دو امضا را خطی کشید.خطی شبیه امضا.هر سه جلسه را ترک کردن.این بار شوهر حق تقدم همسرش را رعایت کرد.حتی در خروجی را تا بیرون رفتن پسر و همسرش نگه داشت.کسی چیزی نمی گفت.منشی دادگاه حتی جرات نداشت تا چند دقیقه صورتجلسه را از روی میز بردارد.
مشخص نیست که زندگی خانواده محمد چه می شود.اما با اینکه 2 ماه از صدور حکم گذشته ، هیچ یک برای دستور اجرای حکم اقدام نکرده اند.ته دلش امیدار است به کلی از متارکه پشیمان شده باشند.انگار درسی که محمد داده بود را خوب درک کرده بودند.

ماده 3 - وظیفه افراد بزرگسال است که هر تصمیمی میگیرند درباره تاثیر آن روی کودک فکر کنند و او را در جریان بحث قرار دهند.
ماده 12 - کودک حق دارد در مواردی که به زندگی او ارتباط دارد آزادانه عقیده خود را بیان کند و بر شنوندگان است که به آن توجه کنند.