بیماری مهربان

بیماری مهربان
زهرا قناعتی

_همه ی خیابان و بازار شده آدم !همه مغازه ها حسابی شلوغند و سر به زیر نشسته ام و به کفش های رنگ و وارنگ خریداران و رهگذران نگاه میکنم که شاید کسی به سمت بساط من بیاید ناگهان یک جفت کفش سیاه با بندهای قرمز رو به رویم می ایستد سری بالا می آورم. پسری دوازده،سیزده ساله با شلوارکی سبز و بلوزی سفید و چهره ای خندان با موهای بور یک طرفه مشغول تماشای کفش های مغازه ی کنار بساطم است با نا امیدی سرم را پایین می اندازم و فرچه را کف دست هایم میکشم و به عیدهای سالهای قبل فکر میکنم که چند سال است دیگر شده شبیه بقیه روزها! پسرک سلام میکند و کنارم مینشیند...

+پدرم خسته روی صندلی مغازه ی کفش فروشی مینشیند و من به خواسته ی فروشنده به پشت ویترین میروم تا کفش دلخواهم را انتخاب کنم و نشانش دهم. به کفش ها نگاه می اندازم. مثل همیشه اسپرت،بین دو کفش با دو رنگ مخالف قرمز و آبی شک میکنم.ناگهان چشمم به سمت پسرک واکس زن کنار مغازه می افتد که سر پایین انداخته و با فرچه دستانش را خط خطی میکند.کفش هایش حواسم را به سمت خودشان میبرد کفش اسپرت قهوه ای رنگی که بند ندارد و بارنگهای مختلفی پارگی های رویش دوخته شده اند.حدس میزنم که کار خودش باشد.کنارش مینشینم و نظرش را راجع به کفش های انتخابی ام میپرسم.مثل یک دوست صمیمی لبخند میزند و میگوید:من...خب شاید سلیقه ام خوب نباشه اما اون آبیه رو بیشتر میپسندم،مدلش مردونه تره...

_بلند بلند به این حرفم میخندد و دندان های سفید و براقش خوشگلی اش را بیشتر میکند:چه حرف بامزه ای زدی پسر،پس همین خوبه...
به سمت مغازه میرود که ناگهان بر میگردد،میخواهد حرفی بزند اما بیخیال میشود و به داخل مغازه میرود.یک مشتری می آید و خوشحال مشغول واکس زدن کفش هایش میشوم در حین گرفتن مزد پسرک به سمتم می آید...

+ فکر درستی کرده ام.من که بخاطر شکل پاهایم همیشه باید دو سایز کفش بگیرم که بتوانم سایز کوچک را برای پای راستم و سایز بزرگ را برای پای چپم بپوشم.این دفعه از خود این پسر واکسی کمک میگیرم.از کفی های داخل بساطش استفاده می کنم.نقشه ام را که به پدر میگویم اخم میکند و غر میزند و میگوید: خودت میدانی که مشکل سایزهای مختلف پاهای تو با کفی حل نمیشود. من اصرار میکنم که برای یکبار امتحان کنم چیزی که نمیشود...

_کفی مناسب را برای یک لنگ از کفشش میگذارم و او آنها را میپوشد و نشان پدرش میدهد و میگوید:ببین چه خوب شد بابا.و جعبه کفشی را کناربساطم میگذارد و میگوید این هم برای تو.متعجب میپرسم این چیه؟ میخندد و می گوید:یه کفش مردونه!

+ جلوی پدرم طوری با احتیاط راه میروم که متوجه نشود که هنوز هم کفش پای راستم برایم بزرگ است و بر میگردم و به پسرک واکسی نگاهی می اندازم که میخندد و دست تکان میدهد و مشغول جمع کردن بساطش است...
بعضی بیماری ها چقدر مهربانند...

داستان از زبان دو پسر بچه؛ یکی پسربچه ای که بساط واکس زدن کفش دارد و با علامت - مشخص شده و دیگری پسربچه ای که خریدار کفشی از مغازه است که پدرش در مغازه کفاشی نشسته که با علامت + مشخص شده.
داستان، از نگاه و زبان این دو راوی نقل می شود.

ماده دوازدهم – حق شما است که عقیده خود را بگوئید و افراد بالغ لازم است آن را شنیده و برای نظرتان اعتبار قائل شوند.